Monday, January 29, 2007

فرار از تناقضات عاشورایی

برای چند روزی می روم شمال ایران، مثل هر سال در روزهای تاسوعا و عاشورا. از فضای حاکم بر شهر در این دو روز متنفرم و سعی می کنم از هیاهوی مسخره ای که بعضی از خرافه پرستان و فرصت طلبان درست می کنند، فرار کنم. از بچگی این رفتارشان را عجیب می دیدم و برایم معنا نداشت.
به نظرم کسی که قمه می زند و یا زنجیر به سر و شانه اش می کوبد و علم چند صد کیلویی را بلند می کند، آدم عاقلی نیست. جالب است که صدا و سیما هم تازه به این نتیجه رسیده و چند شب است که در بخش های مختلف خبری از علم بلند کردن و رفتارهای این چنینی طی گزارشاتی به شدت انتقاد می کند و آن را خرافه پرستی و از جمله انحرافات در سوگواری حسینی می داند.
همه می دانیم که هیچ کجای تهران به اندازه شرق تهران، محله نارمک و نظام آباد، تکیه و هیئت برپا نمی شود. جمعه شب به همراه خانواده جایی مهمان بودیم در محله نارمک. حدود ساعت یک و نیم بامداد بود که راهی خانه شدیم. چون میدان رسالت را به دلیل احداث پل بسته اند، مجبور شدیم از میدان های نارمک راهی برای رسیدن به بزرگراه رسالت پیدا کنیم. همین که وارد میدانی شدم، دیدم هیئتی گوشه میدان است و چند جوان مشکی پوش هم جلوی چادر تکیه ایستاده اند و عجب رقصی می کند یکی شان. من و خانواده ام داخل ماشین مات مانده بودیم که این پسر جوان جلوی تکیه دارد چه رقصی غربی می کند. پسرک جوری جلب توجه کرد که سرعت ماشین را کم کردم و تقریبا ایستادم تا او را به خوبی ببینم. کلی افسوس خوردم که چرا دوربینم همراهم نبود. دوستانش ما را به رقصنده نشان دادند و گفتند ببین سرنشینان ماشین چطور مبهوت تو هستند...!
از این دست اتفاقات و صحنه ها به حتم زیاد دیده اید و تکراری شده است دیگر که بگوییم جوانان امروزه ایام محرم را ایام خوشی و لذت جوانی کرده اند و کاری کرده اند که امسال نیروی انتظامی طی اطلاعیه ای از صاحبان تکیه ها و مسئولان مساجد خواسته است تا از راه اندازی دسته ها در خیابان ها و حمل طبل و آلات موسیقی نظیر ارگ به جد خودداری کنند. دریافته اند که دیگر مشکی پوشی از برای حسین نیست و تنها از برای خودنمایی های جوانی ست که در هیچ زمان دیگری در طول سال چنین آزادانه امکانش نیست. عکس هایی که سال گذشته از تاسوعا و عاشورا در میدان محسنی منتشر شد، حکومت را حسابی خشمگین کرد. اخیرا نامه ای محرمانه به سران نظام نوشته شده است با پیوست نوار فیلمی از توریست های ایام سوگواری در کنار دریای خزر که ببینید آقایان! هرگاه شما بین تعطیلات را تعطیل می کنید چه زمان مناسبی را برای کافران ایجاد می کنید که چنین به خوش گذرانی بپردازند کنار بحر خزر.
با این تفاصیل است که معتقدم حکومت مانده است چطور اسلام را در مردم زنده نگاه دارد و از تفرعن دور. راستش اعتقاد من بر این است حتی آنانی که سن و سالی دارند و ریشی سفید کرده اند هم سوگواری محرم، فقط عادتشان شده است و طبق عادتی که از دوران بچگی پدر و مادر عادتشان داده اند، رفتار می کنند. وگرنه که اعتقادی قلبی در کار نیست و تنها یادآوری خاطره خوب دوران بچگی و جوانی ست که آنان را علاقه مند به ادامه راه پدرانشان می کند. حتی این عادت و ماندگاری، در روشنفکران ما هم به چشم می خورد. اغلب حرف هایشان درباره ایام مذهبی طوری ست که نشان دهنده همین پایبندی به خاطره دوران بچگی ست.
یادم می آید چند سال قبل، شبی از شبهای ماه رمضان در تلویزیون ضیا آتابای که هنوز تعطیل نشده بود و علیرضا نوری زاده هم مهمان همیشگی تلویزیون ملی ایران بود، سخن از گذشته هایش به میان آورد و با آب و تابی از دوران بچگی اش تعریف کرد که همگی، اهل خانه، سحرگاه از زیر کرسی بیرون می آمدند و سحری می خوردند و غروب هم در کنار خانوده افطار می کردند. تمام صحبت هایش حرف از دوران قشنگ بچگی اش بود بدون آنکه حرفی از اعتقاد قلبی اش به اسلام بزند. و همین حس و حال هم در بین مردم عادی ست؛ دیگر باید حسابی دیگر باز کرد برای نسلی که سر تا پا نیازمند است به جوانی کردن و خوشگذرانی و مثل پدر و مادرانشان آزادی اجتماعی ندیده و تربیت نشده اند و امروزه روز از روی همین سختگیری حکومت، سوگواری را تبدیل به کارناوال های برزیلی کرده اند، با این تفاوت که پوشش عزا دارند؛ اما در زیر پوست مشکی پوش شان، تماما کسب عشق و حالی ست که حتی حاضرند بخاطرش قمه هم بزنند که در واقع همین تناقضات است که صحنه هایی زننده در این ایام خلق می شود.

Saturday, January 27, 2007

او پشیمان است

وقتی به هوش آمد از دوستانش مدام تشکر و دائم خدا را شکر می کرد که دوستانش کنارش بودند و نجاتش دادند. اگر آنان نبودند قطعا الان مراسم ختم شب هفتم اش هم برگزار شده بود. به حتم در آن لحظه هیچ غریبه ای او را بلند نمی کرد و به اورژانس نمی برد. بنده خدا چند روز پیش همراه همکاران و دوستانش از محل کارش بیرون می آید که یک دفعه قفسه سینه اش را می گیرد و نقش زمین می شود. دوستانش برفور او را بغل کرده به نزدیک ترین بیمارستان می برند. همان روز اول، کلی تدابیر پزشکی روی او انجام می شود و این جور که خانمش می گوید فردا که می خواهند ترخیص اش کنند، حدود یازده میلیون تومان باید به بیمارستان پرداخت کنند. اما حالا که حالش بهتر شده و می تواند به خانه برود، پای رفتن ندارد؛ چون قدرت پرداخت چنین پولی را ندارد. مانده است چه کند. خانمش فامیل را دارد دور می زند تا خرد خرد پول بیمارستان را با قرض و قوله مهیا کند. امروز که به عیادت رفته بودم، روی تخت کز کرده بود و با غمی به دوستانش می گفت روز اول از شما تشکر کردم بخاطر نجات جانم، اما حالا حرفم را پس می گیرم که مرا یازده میلیون بدهکار کردید و نگذاشتید بروم. در این صورت خرج کفن و دفنم یک سوم این مبلغ هم نمی شد و خانوداه ام هم این قدر تو دردسر نمی افتادند.

Wednesday, January 24, 2007

خستگي جسم و بي‌تفاوتي ذهن

خسته‌ام؛ خيلي هم خسته‌ام. يك هفته حسابي دويدم. خيلي كار سرم ريخته بود. ويرانه‌اي را به قول شاهرودي تحويلم داده‌اند و يك شبه هم مي‌خواهند كه ويرانه‌شان را به يك آتليه بزرگ تبديل كنم. خيلي هم بلانسبت شما نفهم و بي‌سوادند. هيچ از كار نمي‌دانند و تنها بلندند دستور دهند. « ما نمي‌دانيم! كار بايد فلان روز تحويل داده شود. فلان پروژه يك هفته بيشتر نمي‌خواهد. اتاق بايد رنگ و بوي آتليه داشته باشد.» همه اين فرمان‌ها را مي‌دهند دريغ از يك ذره فهم كه خب من دو دست و يك جفت چشم بيشتر ندارم. نمي‌توانم يك روزه چند كار را كه هر كدام دو- سه روزي وقت مي‌گيرد، انجام دهم. اين‌ها را نوشتم كه دليل آورم چرا نمي‌توانم زياد بنويسم. شب ساعت 9 مي‌رسم خانه و آنقدر خسته مي‌شوم كه باور كنيد حتي حال ندارم ريش‌هايم را بتراشم. مثل قاتل‌ها شده‌ام. امروز بعداز ظهر، بعد از كار اجباري، داشتم مي‌رفتم روزنامه، سوار تاكسي پيرمردي شدم حدودا هفتاد ساله. از آن پيرمردهايي بود كه با اينكه دو برابر من سن داشت ولي از من سرحال تر بود. يك ريز حرف مي‌زد. مدام مي‌گفت جناب سروان! رفتم... جناب سروان! اين كار... را كردم و همراه هر جناب هم تلنگري با دستش به من مي‌زد كه هواسم به حرف‌هايش جمع شود. فهميده بود كه تو چرت‌ام بس كه خسته بودم. انگار پيرمرد داشت برايم لالايي مي‌گفت. اما از همه اين حرف‌ها بگذريم، محرم امسال مثل سال‌هاي گذشته نيست. حداقل تا امروز كه روز پنجم محرم است زياد تهران حال و هواي محرم ندارد. فقط يك چيز دارد به چشم مي‌آيد؛ و آن هم برجسته شدن هاشمي توسط مطبوعات و سياسيون هر دو جناح است. روزنامه همشهري كه افتاده دنبال باسن هاشمي و چند روزي ست كه برچسب آيت الله به آن مي‌چسباند. خود هاشمي هم خود را نگران آقا دارد جا مي‌زند و از دغدغه‌هاي ايشان صحبت مي‌كند. خلاصه كه در بك‌گراند ذهن خسته‌ام آشفتگي سياسي اين روزها هم ديده مي‌شود و مي‌گذرد و فقط در واكنش به آنها لبخندي مي‌زنم و سرم را روي كاناپه مي‌گذارم و چشم‌هايم را مي بندم تا شايد خواب خوشي ببينم.

Friday, January 19, 2007

به جرم ناكرده

يك عمر با شرافت زندگي كرده‌ايد. حق كسي را نخورده‌ايد. همواره در كارتان صادق بوده و ريالي جابجا نكرده‌ايد. از آن دسته آدم‌هايي هستيد كه حلال و حرام سرتان مي‌شود و حتي شده كيلومترها دنبال طلبكار مي‌دويد تا مثلا حتي دو ريال بدهي‌تان را پس بدهيد. آنوقت يك روز ماموران اداره آگاهي بريزند دورتادورتان و به جرم كلاهبرداري و جعل چك دستگيرتان كنند. چه حالي به شما دست مي‌دهد؟

يكي از همكارانم بنده خدا چند روز پيش همين اتفاق برايش افتاد. در قسمت اداري كار مي‌كند و حسابش در تمام مدت كاريش ريالي جابجا نشده است. يك عمر با شرف و با آبرو زندگي كرده است. اما روزي در بانك مي‌خواهد چكي را نقد كند و كارمند بانك بعد از بررسي چك و نگاهي مشكوك به او چند دقيقه‌اي منتظرش مي‌گذارد و بعد ماموران نيروي انتظامي به او دستبند زده و روانه كلانتري‌اش مي‌كنند. بنده خدا تا آمده ثابت كند، بيست و چهار ساعت بين كلاهبرداران و سارقان حرفه‌اي بازداشت بوده. و به قول خودش جلوي دهها جفت چشم دستبند خورده و به شكلي مفتضحانه سوار ماشين پليس شده است.

اين بنده خداچندي پيش خانه‌اي خريد و در مقابل چند چك به ارزش ده‌ها ميليون تومان گرفت. روز بعد چك‌ها را مي برد بانك كه نقد كند و به حساب خود بريزد كه پليس با توضيح رئيس بانك متوجه‌اش مي‌كند كه يكي از چك‌ها لابلاي ديگر چك‌ها تقلبي ست.

مي‌دانم كه از اين موارد در دنيا زياد اتفاق مي‌افتد و تنها به كشور ما مختص نيست. بي‌گناهي تا بخواهد بي‌گناهي‌اش را ثابت كند، چند وقتي را در زندان مي‌گذراند و حيثيتش‌ هم به خطر مي‌افتد. اين چند روزه بيشتر وقتم به اين مسئله گذشت كه اگر روزي كلاهبرداري چك پولي تقلبي دستم داد و من هم نفهميدم و رفتم بانك و به اين صورت گرفتار شدم، چه‌ بايد بكنم! خيلي سخت است شرايط. حتي تصورش هم برايم مشكل است. تصور اين كه به جرم ناكرده‌اي دستبند به دستم بزنند.

Tuesday, January 16, 2007

هشدار وزارت ارشاد


‌سايت‌ها‌ از عنوان خبرگزاري استفاده نكنند
خبرگزاري فارس: هيئت نظارت بر خبرگزاري‌هاي غيردولتي كليه سايت‌ها و پايگاه‌هاي خبري را كه بدون داشتن مجوز خبرگزاري از اين عنوان استفاده مي‌كنند ملزم كرد ظرف مدت 72 ساعت نسبت به اصلاح نشان (لوگوي) خود اقدام و در متن اخبار منتشره از عنوان خبرگزاري يا عناوين مشابه نظير NEWS AGENCY استفاده نكنند.
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي معاونت امور مطبوعاتي و اطلاع‌رساني‌ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، دبيرخانه هيئت نظارت بر خبرگزاري‌هاي غيردولتي با صدور اطلاعيه‌اي اسامي سايت‌هاي باشگاه‌هاي خبري را كه به صورت غيرقانوني از عنوان خبرگزاري استفاده مي‌كنند، را اعلام كرد. بر اساس اعلام دبيرخانه هيئت نظارت بر خبرگزاري‌هاي غيردولتي در صورت تخطي و عدم توجه سايت‌ها و پايگاه‌هاي خبري مورد نظر نسبت به اجراي مصوبه فوق برخورد قانوني با آن‌ها صورت خواهد گرفت. ‌سايت‌هاي كه به صورت غيرقانوني از عنوان خبرگزاري در نشان يا متن اخبار خود استفاده مي‌كنند. ‌وزارت ارشاد در پايان اين گزارش، البرز، انتخاب، آفتاب، اكونيوز، ايونا، ايسكانيوز، آنا، پانا، كويور، عكس سوره، ايرانيوز حيات، ميراث آريا، كشاورزي ايران، آينده روشن، سلام، فوتبال ايران، ورزش آذربايجان و تقريب را سايت و پايگاه خبري معرفي كرده است.

حال خامنه‌اي خوب نيست


خامنه‌اي ديروز خيلي مريض به نظر ‌رسيد. او كه در جمع علماي سني و شيعه سخن مي‌گفت، حال و احوال خوبي نداشت و با صداي گرفته و بي‌حال به شايعات مبني بر وخامت حالش بر اثر سرطان قوت بخشيد. عده‌اي بيماري او را ناراحتي كبد مي‌دانند و عده‌اي هم ادعا مي‌كنند كه ايشان سرطان پرستات دارد. او بعد از مرگ خميني و رسيدن به تخت رهبري هيچ گاه ناآماده در عموم ظاهر نمي‌شد و همواره سلامت نشان مي‌داد؛ ولي بعد از انتشار خبر مرگش امروز به ناچار با احوال ناخوش در جمع علماي ديني ظاهر شد و دقايقي به سختي سخنراني كرد.
در تلويزون او را خيلي بيمار ديدم. شما چطور؟ با من هم نظر هستيد يا اشتباه مي‌كنم؟

Monday, January 15, 2007

درباره دوره مقدس بيگاري-2

اين روزها پيش هر كس كه مي‌نشينم حرف از سربازي و خدمت به ميان مي‌آورم. و خب الحمدالله همه اين تجربه تلخ و شيرين را دارند. تلخ و شيرين مي‌نامم سربازي را چون به نظرم تنها دوره‌اي است كه هر جوان ايراني آروزي برگشت به دوره آموزشي‌اش را دارد و در عين حال دوست ندارد به آن دوره بازگردد. يك حس كاملا عجيب و متناقض. اين را در بسياري از دوستانم ديده‌ام.

در پست‌هاي قبلي نوشتم كه دوره خدمت در كل حرام كردن بهترين زمان عمر يك جوان است. فرماندهان همواره در گوشمان‌مي‌خواندند كه ذكات عمر است و من هم هميشه جوابشان مي‌دادم خير قربان ماليات عمر است. و به جد ماليات عمر است منهاي تمام خاطراتي كه براي آدم مي‌ماند.

من از دوره آموزشي‌ام خاطرات بسيار دارم؛ چقدر خنديدم؛ چقدر توهين شنديم و تحقير شدم كه متاسفانه اساس و اصول نظام وظيفه است. به قول خودشان مي‌آيي كه ترور شخصيت شوي. و اين موضوع براي كساني كه در سننين بالا سرباز مي‌شوند بسيار سخت است و كنار آمدن با آن مشكل. رفقايم كه بيست و يكي دو ساله بودند خيلي راحت‌تر از من با مسئله كنار مي‌آمدند. ولي در مجموع هيچ كسب نكردم از خدمت جز اينكه ياد گرفتم با زير دست خودم بد رفتاري كنم و تا آنجا كه توان دارم تحقيرش كنم. مثل يك عقده‌اي تمام عيار؛ كاري كه فرماندهان‌مان با ما كردند.

يادم مي‌آيد روز اول آموزشي را كه چه بلايي آوردند سرمان. شب بود و ساك‌ها بردوش‌مان و پوتين نويي كه هنوز تا نخورده بود و اصطلاحا پوست‌مان را نكنده بود. همان نيم ساعت اول كه مسافت زيادي را طي كردم تا به درب پادگان برسم، پوتين پايم را زخم كرد آن هم چه زخمي؛ جوري كه چند روز بعدش معاف از پوتين شدم. آنقدر فرمانده گروهانمان عقده اي بود كه با توجه به وضعيتي كه پيدا كردم از رفتنم به بهداري جلوگيري مي‌كرد و درد پايم را تمارض مي‌دانست و تا آنجا مقاومت كرد كه عفونت تمام مچ پايم را دربر گرفت. خيلي‌ها الان مي‌گويند خب اين طبيعت آموزشي‌ست و سخت‌گيري براي همه است. راستش فكر مي‌كنم ما ايراني‌ها اولا همه مسائل را با هم خيلي زود قاطي مي‌كنيم و ديگر اينكه خيلي زود مرعوب و تسليم مي‌شويم. توهين كردن و تحقير و شكنجه دادن روحي، با آموزش نظامي در شرايط سخت خيلي تفاوت دارد. متاسفانه افسران جزء و ارشد كادري با استفاده از اين اصل كه در نظام ما هم كهنه شده، هر نوع قرائتي كه دلشان مي‌خواست از آن مي‌كردند و هر بلايي كه مي‌توانستند سرمان در‌مي‌آوردند. يك روز به ستوه آمدم و اين موضوع را به فرمانده گروهان‌مان گفتم. گفتم با جسارت هم گفتم كه شما جز تزريق حقد و كينه و عقده‌اي كردن جوانان كار ديگر بلد نيستيد. اگر هم قصدي در اين كار نداريد بايد خدمتتان عرض كنم كه كارتان را خوب نمي‌دانيد و چقدر بهش برخورد وقتي اين حرف‌ها را زدم.

سرگردي داشتيم كه بخاطر بد رفتاري با افسران وظيفه و پرونده‌اي قطور كه از محتوايش زياد اطلاعي نداشتيم و فقط مي‌دانستيم كه درباره كثافت‌كاري‌هايش بوده، تنزيل درجه شده بود و ز سرهنگ تمامي به سرگردي تنزل كرده بود. اين عوضي از هيچ كوششي در جهت آزار و اذيت سربازان تحصيلكرده دريغ نمي‌كرد. و همه را به ستوه آورده بود. كل گردان را جمع مي‌كرد در دماي ده درجه زير صفر بر كول سربازان كوله پشتي مي‌انداخت و در راه‌هاي دشوار كوهستان مجبور مي‌كرد تا به دو كوه را بالا بريم. آن هم بعد از غذا. و بعد همه را لخت مي‌كرد و مي‌گفت حالا استراحت كنيد. تقريبا 95 درصد گردان دچار سينه پهلو شدند كه آنقدر اين بيماري ماند در بچه‌ها كه اكثرا دچار برونشيت مزمن شدند. به درخواست هيچ كس مبني بر درمان‌شان هم توجهي نمي‌كردند. جالب اينكه يك روز كه رو به قبله شده بودم مرا بردند درمانگاه. از آنجا كه دارو در دوره سربازي براي سرباز مجاني است، با اينكه گلو درد شديدي داشتم، از دادن چرك خشك كن(آموكسي سيلين) خودداري كردند. و آثارش هنوز در من مانده است.

اينها گوشه‌هاي خيلي كوچكي از بدرفتاري نظاميان با سربازان است. اين رفتارهايي كه گفتم با سربازان صفر نيست‌ها! با كساني ست كه كمترين درجه شان فوق ديپلم بود. بيشتر گردان‌مان ليسانس به بالا بودند. پزشكي داشتيم كه آنقدر با او بدرفتاري كردند كه يك شب شروع كرد به زمين و زمان فحش دادن كه مي‌دانيد در نظام فحاشي چه جرمي دارد. بنده خدا را خيلي زجر دادند. كجاي دنيا به يك پزشك را اجبار مي‌كنند توالت بشويد و يا اينكه در سرماي ده درجه زير صفر تا صبح پست بدهد؟! آن وقت گماشته خبري [نه خبرنگار] سيما گزارش تهيه مي‌كند كه سربازي بهترين دوران زندگي‌ست و آماده شدن و كار ياد گرفتن براي ورود به جامعه است و براي اثبات ادعايش با چند سرباز زير ديپلم هم مصاحبه مي‌كند و شاهد مي‌آورد.

حرف و سخن درباره دوره خدمت زياد است و گوش شنوا و حوصله در اين باب كم. متاسفانه نظاميان هم از اين موضوع اطلاع پيدا كرده‌اند و با توجه به اينكه جايي درز پيدا نمي‌كند مشكلات سربازان و يا اطلاع رساني نمي‌شود، گستاخي خود را به حد اعلا رسانده‌اند.

آنها دائم بر اين ادعا پافشاري مي‌كنند كه آموزش‌هاي فعلي نظامي در ايران كامل و حاصل تجربه هشت سال جنگ است اما به واقع چنين نيست. از رفتار نظاميان كه بگذريم آنان حتي در آموزش فنون نظامي هم فسيل شده‌اند. امروزه با توجه به ساخت تجهيزات پيشرفته كسي به قطب نما هم توجهي نمي‌كند در حالي كه افسران ارشد ارتش حتي نمي‌دانند «جي‌.پي.اس» چيست؟

بحث درباره نظام وظيفه و سيستم حاكم بر آن بسيار مفصل است. مخصوصا سياستي كه اخيرا به آن افزوده‌اند و بر روي سربازان تحصيلكرده دارند كار فكري مي‌كنند تا آنان را متقاعد كنند كه داشتن سلاح هسته‌اي و شيميايي براي دفاع از كشور لازم است كه اين بحث خطرناك را مي‌گذرام براي پست‌هاي بعدي.