بازي يلدا
ميبينم كه به مناسبت يلدا بعضي از وبلاگها تكاني خوردهاند! خوب است. اين بازي يلدا به نظرم جالب است و سبب شده دنياي وبلاگي تكاني بخورد. بعضي از نوشتهها عجيب تكان دهنده و غير قابل باور است. عدهاي خيلي صادقانه نوشتهاند اما مسائلي كه نوشتند، خيلي صريح است. يكي از اين موارد نوشته خوابگرد است.
راستش كسي مرا به اين بازي دعوت نكرد ولي قصد دارم خودم بيدعوت در اين بازي شركت كنم. ظاهرا از آخرين نفرها هم هستم. و اما پنج نكته درباره خودم:
1- برعكس امروز كه سعي ميكنم كسي را نرنجانم و آزار ندهم، در بچگي عجيب آدم عوضي و شري بودم. يادم ميآيد اول ابتدايي كه بودم كيف عريضي داشتم و وقتي ظهر زنگ آخر به طرف درب حياط مدرسه ميدويديم، كيف را زير پاي همكلاسيهايم ميانداختم تا با مغز نقش زمين شوند و چه لذتي هم ميبردم از اين كار. يادم ميآيد چه دست و پاهايي را خوني كردم. يادم ميآيد يك بار يكي از همكلاسيهايم كه همين بلا را سرش آوردم چون جلوي جمع مي دويد، وقتي زمين خورد، زير دست و پا ماند و از حال رفت. بابت اين كار حسابي كتك خوردم. در دوره راهنمايي هم يك بار تيركمان مگسي درست كردم براي اذيت بچهها. زنگ ورزش بود و همه در حياط مدرسه مشغول بازي. من و برادرم در كلاس مانده بوديم با چند نفر از شرهاي كلاس و قصد كرده بوديم عابران كنار مدرسه را با تير بزنيم. دنبال شكار ميگشتيم كه به يك باره زني خوش تيپ و زيبا با مانتويي تنگ ظاهر شد. آنقدر مانتواش تنگ بود كه تمام باسناش هنگام راه رفتن ميرقصيد. بهترين شكار را به بچهها نشان دادم و برادرم هدف گرفت و از آنجا كه هدف گيرياش عالي بود، چنان تير را به باسن زن كوبيد كه زن مثل كاركتر تام در كارتون تام و جري به دور خود ميچرخيد و جيغ ميزد. از شانس بدمان، نگو معلم ورزشمان از اتاق ناظم مدرسه كه درست طبقه پائين كلاس بود، در حال چشم چراني بوده و اين صحنه را ديده است. چه كتكي خورديم آن روز از معلم ورزشمان و درست يك هفته از مدرسه اخراج شديم.
2- درباره ورزش و عشق دوران بچگي بايد بگويم كه عجيب به شطرنج علاقه دارم. اين علاقه از بچگي همراهم بوده و بعد از انقلاب به محض اينكه فدراسيون شطرنج راه افتاد، عضو ثابت فدراسيون شدم. پانزده سال قبل هرگاه به فدراسيون مي رفتم دختري را آنجا ميديدم كه چند سالي از من كوچكتر بود و خيلي هم به شطرنج علاقه داشت. مثل من مرتب ميآمد فدراسيون. خيلي هم قشنگ بود. همين مسئله باعث شده بود كه عاشقاش شوم. او هم اين موضوع را فهميده بود و بدش نميآمد تا با هم دوست شويم. اما نميدانم چرا نتوانستم به او بگويم كه دوستاش دارم و تمام زمان ديدارمان در فدراسيون به بازي شطرنج ميگذشت. ولي خب يك دردسري هم شده بود و تمركز را از من گرفته بود. همه بازيها را ميباختم حتي به احسان قائممقامي كوچولو كه آن زمان كمتر از ده سال داشت يا همين حدود فكر كنم. البته ناگفته نماند كه خود من هم شاگرد دبيرستاني بودم آن زمان.
3- اگر فكر ميكنيد كه متاهل هستم اشتباه ميكنيد و فكر ميكنم تا آخر عمر همين طور مجرد و عاشق بمانم. چون دختري كه عاشقاش هستم، دارد ازدواج ميكند و من همچنان دوستاش دارم و فكر نميكنم دختر ديگري را بتوانم به اندازه او دوست داشته باشم.
4- از چند چيز بدم ميآيد و متنفرم. از خوراكيها: آش است و عدسي؛ از آدمها، مصباح و الهام و ابراهيم نبوي هستند. از يادداشتهاي مطبوعاتي: مطالب جديد لندني بهنود است. از مقامات سياسي و دولتي: آريل شارون؛ از تيمهاي ورزشي تيم يونتوس. از خوانندگان پاپ هم بايد بگويم از بيشتر خوانندگان جديد لسآنجلسي متنفرم.
و از چند چيز بسيار لذت مي برم: يكي مطالب هادي خرسنديست و ديگري يادداشتهاي سياسي عباس معروفي. همچنين نوشيدن شراب؛ از بچگي عاشق ابي بودم و بدبخت داريوش. تيمهاي پرسپوليس و رئال مادريد را هم دوست دارم.
5- تا آخر عمر شرمنده پدرم هستم. سال 76 كه كلهام داغ بود و حسابي دنبال اصلاحطلبان افتاده بودم، پدرم را مجبور كردم تا به خاتمي راي بدهد. او حتي به قانون اساسي جمهوري اسلامي هم راي نداده بود و در هيچ يك از انتخابات بعد از انقلاب شركت نكرده بود؛ اما با اصرار من رفت و به خاتمي راي داد. و چندي بعد كه بيكفايتي خاتمي را ديد، دائم مرا سرزنش كرد كه شناسنامهاش را لكهدار كردم؛ راست ميگفت. نبايد كسي را كه از اساس جمهوري اسلامي را قبول نداشت و به تمام معني كلمه كمونيست بود، اجبار ميكردم كه راي بدهد. آن دوره در توهم اصلاحطلبي عجيب انحصارطلب شده بودم. پدر! مرا ببخش.
راستش كسي مرا به اين بازي دعوت نكرد ولي قصد دارم خودم بيدعوت در اين بازي شركت كنم. ظاهرا از آخرين نفرها هم هستم. و اما پنج نكته درباره خودم:
1- برعكس امروز كه سعي ميكنم كسي را نرنجانم و آزار ندهم، در بچگي عجيب آدم عوضي و شري بودم. يادم ميآيد اول ابتدايي كه بودم كيف عريضي داشتم و وقتي ظهر زنگ آخر به طرف درب حياط مدرسه ميدويديم، كيف را زير پاي همكلاسيهايم ميانداختم تا با مغز نقش زمين شوند و چه لذتي هم ميبردم از اين كار. يادم ميآيد چه دست و پاهايي را خوني كردم. يادم ميآيد يك بار يكي از همكلاسيهايم كه همين بلا را سرش آوردم چون جلوي جمع مي دويد، وقتي زمين خورد، زير دست و پا ماند و از حال رفت. بابت اين كار حسابي كتك خوردم. در دوره راهنمايي هم يك بار تيركمان مگسي درست كردم براي اذيت بچهها. زنگ ورزش بود و همه در حياط مدرسه مشغول بازي. من و برادرم در كلاس مانده بوديم با چند نفر از شرهاي كلاس و قصد كرده بوديم عابران كنار مدرسه را با تير بزنيم. دنبال شكار ميگشتيم كه به يك باره زني خوش تيپ و زيبا با مانتويي تنگ ظاهر شد. آنقدر مانتواش تنگ بود كه تمام باسناش هنگام راه رفتن ميرقصيد. بهترين شكار را به بچهها نشان دادم و برادرم هدف گرفت و از آنجا كه هدف گيرياش عالي بود، چنان تير را به باسن زن كوبيد كه زن مثل كاركتر تام در كارتون تام و جري به دور خود ميچرخيد و جيغ ميزد. از شانس بدمان، نگو معلم ورزشمان از اتاق ناظم مدرسه كه درست طبقه پائين كلاس بود، در حال چشم چراني بوده و اين صحنه را ديده است. چه كتكي خورديم آن روز از معلم ورزشمان و درست يك هفته از مدرسه اخراج شديم.
2- درباره ورزش و عشق دوران بچگي بايد بگويم كه عجيب به شطرنج علاقه دارم. اين علاقه از بچگي همراهم بوده و بعد از انقلاب به محض اينكه فدراسيون شطرنج راه افتاد، عضو ثابت فدراسيون شدم. پانزده سال قبل هرگاه به فدراسيون مي رفتم دختري را آنجا ميديدم كه چند سالي از من كوچكتر بود و خيلي هم به شطرنج علاقه داشت. مثل من مرتب ميآمد فدراسيون. خيلي هم قشنگ بود. همين مسئله باعث شده بود كه عاشقاش شوم. او هم اين موضوع را فهميده بود و بدش نميآمد تا با هم دوست شويم. اما نميدانم چرا نتوانستم به او بگويم كه دوستاش دارم و تمام زمان ديدارمان در فدراسيون به بازي شطرنج ميگذشت. ولي خب يك دردسري هم شده بود و تمركز را از من گرفته بود. همه بازيها را ميباختم حتي به احسان قائممقامي كوچولو كه آن زمان كمتر از ده سال داشت يا همين حدود فكر كنم. البته ناگفته نماند كه خود من هم شاگرد دبيرستاني بودم آن زمان.
3- اگر فكر ميكنيد كه متاهل هستم اشتباه ميكنيد و فكر ميكنم تا آخر عمر همين طور مجرد و عاشق بمانم. چون دختري كه عاشقاش هستم، دارد ازدواج ميكند و من همچنان دوستاش دارم و فكر نميكنم دختر ديگري را بتوانم به اندازه او دوست داشته باشم.
4- از چند چيز بدم ميآيد و متنفرم. از خوراكيها: آش است و عدسي؛ از آدمها، مصباح و الهام و ابراهيم نبوي هستند. از يادداشتهاي مطبوعاتي: مطالب جديد لندني بهنود است. از مقامات سياسي و دولتي: آريل شارون؛ از تيمهاي ورزشي تيم يونتوس. از خوانندگان پاپ هم بايد بگويم از بيشتر خوانندگان جديد لسآنجلسي متنفرم.
و از چند چيز بسيار لذت مي برم: يكي مطالب هادي خرسنديست و ديگري يادداشتهاي سياسي عباس معروفي. همچنين نوشيدن شراب؛ از بچگي عاشق ابي بودم و بدبخت داريوش. تيمهاي پرسپوليس و رئال مادريد را هم دوست دارم.
5- تا آخر عمر شرمنده پدرم هستم. سال 76 كه كلهام داغ بود و حسابي دنبال اصلاحطلبان افتاده بودم، پدرم را مجبور كردم تا به خاتمي راي بدهد. او حتي به قانون اساسي جمهوري اسلامي هم راي نداده بود و در هيچ يك از انتخابات بعد از انقلاب شركت نكرده بود؛ اما با اصرار من رفت و به خاتمي راي داد. و چندي بعد كه بيكفايتي خاتمي را ديد، دائم مرا سرزنش كرد كه شناسنامهاش را لكهدار كردم؛ راست ميگفت. نبايد كسي را كه از اساس جمهوري اسلامي را قبول نداشت و به تمام معني كلمه كمونيست بود، اجبار ميكردم كه راي بدهد. آن دوره در توهم اصلاحطلبي عجيب انحصارطلب شده بودم. پدر! مرا ببخش.

