Sunday, December 31, 2006

با اعدام موافقم

به نظر استاد معروفي احترام مي‌گذارم كه اعدام صدام را جنايتي ديگر مي‌داند اما من اساسا صدام را انسان نمي‌دانم. او را حيواني درنده مي‌دانم كه صدها هزار انسان را دريد و هزاران خانواده را داغدار كرد. يك موضوع ديگر را هم در همين ابتدا بگويم كه من در كل با قصاص موافقم، خيلي هم موافقم. اگر اعدام حيواناتي مثل صدام را كنار بگذاريم، به نظرم اگر انساني جان انسان ديگر را بگيرد، سزايش مرگ است و در اين‌باره، لحظه‌اي شك نمي‌كنم. هيچ وقت نمي‌خواهم اداي آدم‌هاي روشنفكر را دربياورم چونكه خوشبختانه روشنفكر نيستم.

كشتن يك انسان يعني گرفتن حيات؛ يعني انساني ادامه حيات را از ديگري مي‌گيرد. همه اين تعاريف ابتدايي را به خوبي مي‌دانيم و دركش مشكل نيست. خب، با اين تفاصيل چرا بايد اجازه داد قاتل ادامه حيات دهد؟! مگر عزيزتر از حيات و جان چيز ديگري هست؟ البته كه نيست و من بر اين اعتقادم كه كمترين مجازات قاتل جلوگيري از ادامه حياتش است؛ كاري كه خود او [قاتل] از ديگري [مقتول] گرفته‌ است.

اما بحث ديگري كه در وبلاگ‌ها مي‌خوانم حرفهاي تكراري‌ست كه اعدام صدام را براي سرپوشي بر حقايق و از اين حرف ها مي‌دانند. صدام از معدود ديكتاتورهايي بود كه پاي ميز محاكمه قرار گرفت و يك سال هم محاكمه‌اش طول كشيد. صدام آنقدر فرصت داشت كه ناگفته ها را بگويد اگر حرفي براي گفتن داشت. بر هيچ كس پوشيده نيست و نمانده كه غرب در دهه هشتاد صدام را در منطقه قدرتمند و جنگ هشت ساله با ايران را پشتيباني كرد و تجهيزات فروخت. جناياتش هم از همه موارد روشن‌تر است. صدام در نهايت عدالت و به خواسته اكثريت مردم عراق محاكمه و سزاي عملش را هم ديد.

از زاويه ديگر حيات صدام براي منطقه و در كل جهان خطرآفرين بود. هنوز بسياري از گروههاي طرفدار صدام در داخل عراق اميدوارانه به اعمال تروريستي ادامه مي‌دهند و روند بمب‌گذاري ها را سامان. كه با اعدام صدام شايد ضربه‌اي شود مهلك بر پيكر تروريسم داخلي كه در حال حاضر اجازه آرامش را به مردم عراق نمي‌دهند. آمارها نشان مي‌دهد كه بيشتر كشتارها متعلق به گروههاي سني و طرفدار صدام است كه موجبات هرج و مرج در عراق شده اند. پس ادامه حيات يك حيوان درنده كه هنوز طرفداراني دارد جاني تر از خود، با منطق نتيجه‌گيري مي‌شود كه بايد قطع شده و هر چه سريع‌تر مجازات شود.

در اول يادداشت آوردم كه احترام خاصي براي عباس معروفي قائلم؛ اما در مورد نظرشان درباره قصاص و مجازات اعدام براي قاتل به شدت با ايشان مخالفم.

Saturday, December 30, 2006

طناب‌ دار حق ديكتاتورهاست


وقتي طناب دار را گردنش انداختند چه حقير بود. خيلي حقيرتر از آنچه كه آرزويش را داشتم. بچه كه بودم و موشكهايش را در آسمان تهران دنبال مي‌كردم و در دلم مي‌گفتم: مي شود روزي حقارت و بيچارگي و شكست‌اش را ببينم؟! و چند دقيقه بعد همزمان از سه-چهار نقطه شهر دود غليظي بالا مي‌آمد و تهران در وحشتي فرو مي‌رفت.

امروز صبح اول وقت كه پاي بي‌بي‌سي نشسته بودم، گزارشي پخش مي‌كرد از عملكرد سي‌ساله صدام حسين و رسيد به جنگ هشت ساله ايران و عراق. وقتي جنازه برادرانم را ديدم كه در سنگرها تكه تكه شده افتاده بودند و صدام حسين از جنايتش با خنده‌اي بازديد مي‌كرد، ياد تمام مادراني افتادم كه بچه‌هايشان به دست اين ديكتاتور ديوانه از بين رفتند و زندگي‌شان تباه شد.

با اطمينان مي‌گويم كه اكثريت ايرانيان از اعدام صدام حسين شادمان هستند و آن را سزايش مي‌دانند. مي‌ماند عده‌اي متظاهر كه دوست دارند دائم اداي آدم‌ها طرفدار حقوق بشر را دربياورند و از فرط روشنفكري از طرف ديگر بام افتاده‌اند كه بر آنها به نظرم حرجي نيست و بايد در اين غالب‌شان گذاشت كه بمانند. به نظرم صدام در كل اصلا انسان نبود كه بيش از سي‌سال مردمش و كشورهاي همسايه را به خاك و خون كشيد. چه رسد به اينكه بخواهيم حقوقي برايش قائل شويم. مثل خيلي از حيواناتي كه در منطقه بر مردم حكومت مي‌كنند و همه مي‌دانيم كه چه كساني هستند؛ يكي از آنان همين سلطان تركمنستان بود كه به مرگ طبيعي، شرش از سر ملتي كم شد. بازگو كردن جنايات صدام هم به نظرم وجهي ندارد كه همه مي‌دانيم كه چه‌ها كرد.

من به نوبه خودم اعدام صدام را حق او مي‌دانم و عمل دولت عراق با پشتيباني دولت امريكا را پسنديده. راستش فكر نمي‌كردم كه به اين زودي‌ها صدام را اعدام كنند و فكر مي‌كردم محاكمه صدام به صورت فرسايشي افتد و مجازاتش فراموش شده و به مرگ طبيعي منجر شود. اما اين طور نشد و با اصرار بجاي مالكي در روز عيد قربان، او را آويزان كردند تا هشداري دهند به تمام ديكتاتورهاي دنيا كه عاقبت‌‌تان چنين است و جمع كردن هر روزه چند صد نفر مزدور و نون به نرخ روزخور، توهمي بيش نيست و عاقبت شما نيز چنين خواهد بود؛ توهماتي كه هنوز هم تعدادي از ديكتاتورهاي خاورميانه به آن گرفتارند و ملتي را به فلاكت و بدبختي كشانده اند؛ كاري كه صدام در تمام مدت حكومتش كرد.

Friday, December 29, 2006

مرگ جمال كريمي‌راد


مرگ جمال كريمي‌راد خيلي غم‌انگيز بود برايم. با اينكه همه مي‌دانيم چه خوش خدمتي‌ها كرد براي مرتضوي اما بالاخره يك انسان بود و قطعا از مرگش انساني خوشحال نخواهد شد ولي از صبح اول وقت كه اين خبر را در ايسنا خواندم دائم به اين موضوع فكر مي‌كنم كه بعضي‌ها مي‌گويند اين دنيا دار مكافات است تا چه حد مي‌تواند درست باشد! آيا او تقاص پس داد؟ شايد كمي مذهبي به نظر آيد موضوع اما حس مي‌كنم او يك جورهايي نتيجه ظلم خود را گرفت. چند سال آخر عمرش را به زندانيان سياسي بد كرد و خوش خدمتي‌هايش براي مرتضوي او را به يك چهره منفور تبديل كرده بود؛ مخصوصا كه قبل از وزارتش، سخنگوي قوه قضاييه بود و با موضعگيري‌هاي سياسي‌اش، هم خود و هم چهره دستگاه قضايي را مخدوش كرد بالخص در مورد پرونده زندانيان سياسي.

امروز از صبح كه خبر را شنيدم پاي تلويزيون نشستم تا بازتاب‌ها را ببينم. فكر نمي‌كردم اين‌قدر كم به مسئله در رسانه ملي پرداخته شود. دليلش را هم روشن متوجه نشدم. بيشتر خبرها تنها اختصاص داشت به پيام‌هاي تسليت كه عرف است. اين در حالي‌ست كه صدا و سيما براي هر مسئله كوچكي چنان گزارش‌هايي تهيه و قهرمان پروري مي‌كند كه هر بيننده‌اي را خسته مي‌كند. به هر حال اين بنده خدا هم رفت و نام نيكي از خود بر جاي نگذاشت كه به نظرم مهم اين است كه هر انساني در هر مقام و منصبي به عملكرد و آينده خود بيندشد كه مهم اين است و قضاوت جامعه درباره اينكه چه كردي در قيد حيات، اهميت دارد؛ موضوع مهمي كه كريمي‌راد تا زنده بود از آن غافل شد.
.
فرمانده پليس راه استان قم:
انحراف به چپ بدليل لغزندگي جاده علت نهايي حادثه تصادف رانندگي منجر به مرگ وزير

فرمانده پليس راه استان قم چگونگي وقوع سانحه رانندگي شب گذشته در مسير «ساوه ـ تفرش» كه منجر به حادثه تاسف‌بار مرگ جمال كريمي‌راد وزير دادگستري شد، را تشريح كرد.
سرهنگ فخاريان فرمانده پليس راه استان قم در گفت و گو با خبرنگار «حوادث» ايسنا، گفت: مقارن ساعت 20:30 شب گذشته، يك دستگاه خودروي سواري پژو پارس سربي رنگ با چهار سرنشين در مسير ساوه به سمت سلفچگان در حركت بود كه بعد از سه راهي تفرش به علت لغزندگي جاده و عدم توانايي راننده در كنترل وسيله نقليه به سمت چپ منحرف شد.
ادامه مطلب...

Wednesday, December 27, 2006

بازي يلدا

مي‌بينم كه به مناسبت يلدا بعضي از وبلاگ‌ها تكاني خورده‌اند! خوب است. اين بازي يلدا به نظرم جالب است و سبب شده دنياي وبلاگي تكاني بخورد. بعضي از نوشته‌ها عجيب تكان دهنده و غير قابل باور است. عده‌اي خيلي صادقانه نوشته‌اند اما مسائلي كه نوشتند، خيلي صريح است. يكي از اين موارد نوشته خوابگرد است.

راستش كسي مرا به اين بازي دعوت نكرد ولي قصد دارم خودم بي‌دعوت در اين بازي شركت كنم. ظاهرا از آخرين نفرها هم هستم. و اما پنج نكته درباره خودم:

1- برعكس امروز كه سعي مي‌كنم كسي را نرنجانم و آزار ندهم، در بچگي عجيب آدم عوضي و شري بودم. يادم مي‌آيد اول ابتدايي كه بودم كيف عريضي داشتم و وقتي ظهر زنگ آخر به طرف درب حياط مدرسه مي‌دويديم، كيف را زير پاي همكلاسي‌هايم مي‌انداختم تا با مغز نقش زمين شوند و چه لذتي هم مي‌بردم از اين كار. يادم مي‌آيد چه دست و پاهايي را خوني كردم. يادم مي‌آيد يك بار يكي از همكلاسي‌هايم كه همين بلا را سرش آوردم چون جلوي جمع مي دويد، وقتي زمين خورد، زير دست و پا ماند و از حال رفت. بابت اين كار حسابي كتك خوردم. در دوره راهنمايي هم يك بار تيركمان مگسي درست كردم براي اذيت بچه‌ها. زنگ ورزش بود و همه در حياط مدرسه مشغول بازي. من و برادرم در كلاس مانده بوديم با چند نفر از شرهاي كلاس و قصد كرده بوديم عابران كنار مدرسه را با تير بزنيم. دنبال شكار مي‌گشتيم كه به يك باره زني خوش تيپ و زيبا با مانتويي تنگ ظاهر شد. آنقدر مانتواش تنگ بود كه تمام باسن‌اش هنگام راه رفتن مي‌رقصيد. بهترين شكار را به بچه‌ها نشان دادم و برادرم هدف گرفت و از آنجا كه هدف گيري‌اش عالي بود، چنان تير را به باسن زن كوبيد كه زن مثل كاركتر تام در كارتون تام و جري به دور خود مي‌چرخيد و جيغ مي‌زد. از شانس بدمان، نگو معلم ورزش‌مان از اتاق ناظم مدرسه كه درست طبقه پائين كلاس بود، در حال چشم چراني بوده و اين صحنه را ديده است. چه كتكي خورديم آن روز از معلم ورزش‌مان و درست يك هفته از مدرسه اخراج شديم.

2- درباره ورزش و عشق دوران بچگي بايد بگويم كه عجيب به شطرنج علاقه دارم. اين علاقه از بچگي همراهم بوده و بعد از انقلاب به محض اينكه فدراسيون شطرنج راه افتاد، عضو ثابت فدراسيون شدم. پانزده سال قبل هرگاه به فدراسيون مي رفتم دختري را آنجا مي‌ديدم كه چند سالي از من كوچك‌تر بود و خيلي هم به شطرنج علاقه داشت. مثل من مرتب مي‌آمد فدراسيون. خيلي هم قشنگ بود. همين مسئله باعث شده بود كه عاشق‌اش شوم. او هم اين موضوع را فهميده بود و بدش نمي‌آمد تا با هم دوست شويم. اما نمي‌دانم چرا نتوانستم به او بگويم كه دوست‌اش دارم و تمام زمان ديدارمان در فدراسيون به بازي شطرنج مي‌گذشت. ولي خب يك دردسري هم شده بود و تمركز را از من گرفته بود. همه بازي‌ها را مي‌باختم حتي به احسان قائم‌مقامي كوچولو كه آن زمان كمتر از ده سال داشت يا همين حدود فكر كنم. البته ناگفته نماند كه خود من هم شاگرد دبيرستاني بودم آن زمان.

3- اگر فكر مي‌كنيد كه متاهل هستم اشتباه مي‌كنيد و فكر مي‌كنم تا آخر عمر همين طور مجرد و عاشق بمانم. چون دختري كه عاشق‌اش هستم، دارد ازدواج مي‌كند و من همچنان دوست‌اش دارم و فكر نمي‌كنم دختر ديگري را بتوانم به اندازه او دوست داشته باشم.

4- از چند چيز بدم مي‌آيد و متنفرم. از خوراكي‌ها: آش است و عدسي؛ از آدم‌ها، مصباح و الهام و ابراهيم نبوي هستند. از يادداشت‌هاي مطبوعاتي: مطالب جديد لندني بهنود است. از مقامات سياسي و دولتي: آريل شارون؛ از تيم‌هاي ورزشي تيم يونتوس. از خوانندگان پاپ هم بايد بگويم از بيشتر خوانندگان جديد لس‌آنجلسي متنفرم.
و از چند چيز بسيار لذت مي برم: يكي مطالب هادي خرسندي‌ست و ديگري يادداشت‌هاي سياسي عباس معروفي. همچنين نوشيدن شراب؛ از بچگي عاشق ابي بودم و بدبخت داريوش. تيم‌هاي پرسپوليس و رئال مادريد را هم دوست دارم.

5- تا آخر عمر شرمنده پدرم هستم. سال 76 كه كله‌ام داغ بود و حسابي دنبال اصلاح‌طلبان افتاده بودم، پدرم را مجبور كردم تا به خاتمي راي بدهد. او حتي به قانون اساسي جمهوري اسلامي هم راي نداده بود و در هيچ يك از انتخابات بعد از انقلاب شركت نكرده بود؛ اما با اصرار من رفت و به خاتمي راي داد. و چندي بعد كه بي‌كفايتي خاتمي را ديد، دائم مرا سرزنش كرد كه شناسنامه‌اش را لكه‌دار كردم؛ راست مي‌گفت. نبايد كسي را كه از اساس جمهوري اسلامي را قبول نداشت و به تمام معني كلمه كمونيست بود، اجبار مي‌كردم كه راي بدهد. آن دوره در توهم اصلاح‌طلبي عجيب انحصارطلب شده بودم. پدر! مرا ببخش.

Tuesday, December 26, 2006

چند نكته شخصي

1- چند روزي وقت گذاشتم براي طراحي اين وبلاگ؛ سه-چهار روزي شد. اين بلاگ اسپات چقدر تغييرات داده به كنترل پنل خود و چه امكانات خوبي هم فراهم كرده براي كاربرانش. انصافا در حال حاضر بهترين سرويس دهنده وبلاگ است. براي من كه در كامپيوتر سواد چنداني ندارم و براي طراحي يك صفحه وبلاگ جان مي‌كنم، امكانات جديد بلاگ اسپات كمك بزرگي بود.

2- در مدتي كه تهران نبودم، يعني در تبعيدگاه كه بودم، به هيچ چيز دسترسي نداشتم. حتي يك تلويزيون و راديو كوچك؛ يعني داشتم ولي جرئت استفاده نداشتم و همچنين وقت‌اش هم نبود. از دنيا و خبر كاملا دور بودم. انگار كه نزديك دوماه و نيم- سه ماه در زندان انفرادي باشي و از همه جا بي‌خبر. وقتي برگشتم، ديدم ديكتاتور بزرگ آمريكاي جنوبي مرده و هنرمند بزرگ‌مان بابك بيات هم همين‌طور و انتخابات شوراها و خبرگان هم به سلامتي و پايندگي رهبر برگزار شده و قطع نامه شوراي امنيت عليه ايران هم بالاخره به اجماع انجاميده و به تصويب رسيده است. خب مبارك است!

3- يك مورد ديگر هم در اين چند روزه كه برگشته‌ام و به اينترنت وصل شده‌ام دستگيرم شده؛ چقدر حال و احوال وبلاگ نويسان بد است! همگي دارند به زور خود را مي‌كشند. بيشتر قديمي نويس‌ها بي‌انگيزه شده‌اند. جدا دليلش چيست؟ برايم بنويسيد. مدتي از همه جا و همه كس دور بوده‌ام و نمي‌دانم چه خبر شده. يعني همه در اين مدت مثل من گرفتار بودند؟! به خدا به اندازه من نبودند!... برايتان تعريف خواهم كرد.

Monday, December 25, 2006

شروعي ديگر با وبلاگي ديگر

چهارم دي‌ماه 1385
كار ما در اين چند سال شده است وبلاگ درست كردن و مدتي نوشتن و سپس بستن آن و بعد از مدتي وبلاگي ديگر. هر بار هم به دليلي؛ يكي دو بار بي‌انگيزگي سبب شد، يك بار هم نگذاشتند و دفعه آخر هم از ترس. راستش فعلا و براي مدتي طولاني نمي‌توانم با اسم خودم وبلاگ داشته باشم. ترس از «آقايان!» و تهديدهايشان و همچنين به خطر افتادن موقعيت كاري خانواده‌ام و همچنين زندگي خودم، مرا مجبور كرد كه وبلاگ نويسي را در اين وبلاگ با اسم مستعار ادامه دهم. البته مهم نيست؛ به نظرم مهم، نوشتن آنچه دل تنگ مي‌خواهد، است؛ پياده كردن آنچه كه در ذهن مي‌نشيند و رسوب مي‌كند كه همواره نگاه داشتن‌اش آزار دهنده مي‌شود. به قول شاعر بزرگ معاصرمان سيمين خانم بهبهاني: "مي‌نويسم و خط مي‌زنم، كانچه گم شده پيدا كنم".

از دو ماه قبل كه وبلاگم را [آخرين وبلاگم] كنار گذاشتم، تهران نبودم و به قول دوستان تبعيدي بودم. درباره‌اش به دلايلي فعلا نمي‌توانم بنويسم تا به وقتش مفصل خواهم نوشت. خيلي حرف هم درباره‌اش دارم. كه در اين مدت چه سختي‌هايي كشيدم و چه‌ها بر سرم آمد. يكي ديگر از دلايلي كه فعلا نمي توانم بنويسم همين دو ماه گذشته است. بگذريم...

فكر مي‌كنم براي شروع و اولين پست همين قدر كافي باشد هرچند كه فكر مي‌كنم با اينكه وبلاگ‌نويسي با اسم مستعار را شروع كرده‌ام اما باز هم همه چيز را سربسته نوشتم كه متاسفانه چاره‌اي نيست فعلا و سعي مي‌كنم در پست‌هاي بعدي و بعد از برطرف شدن مشكلاتم، آن طور كه مي‌خواهم بنويسم؛ خيلي راحت و بي‌تكلف. اميدوارم.