ترسو شدهام، چه كنم؟
احساس ميكنم هر چقدر كه سنم بالاتر مي رود ترسوتر و محافظهكار تر ميشوم. امروز كه سي سالم است با هشت سال پيش كه چهار شبانه روز در دانشگاه سينه سپر ميكردم، خيلي فرق كردهام. زماني بود كه هر حركت انتحاري را انجام مي دادم بي ترس. در واقعه كوي دانشگاه به ياد دارم، چهها كردم و همچنين در تظاهرات بهار سال 82 چه برنامههاي خطرناكي صورت دادم كه اگر گرفتار ميشدم فكر ميكنم حداقل پنج سالي مهمان اوين بودم. اما وقتي به سي سالگي رسيدم انگاري دروازه اي به رويم باز شد و وارد مرحله جديدي در زندگي شدم. خيلي محافظه كار و خودمانيتر بگويم، ترسو. حتي تصميم گرفتم وبلاگهايي را كه با اسم خودم مينوشتم پاك كنم تا مبادا دردسري برايم بوجود آيد. مخصوصا چند ماهيست كه به صورت اجباري دوره اي را ميگذرانم كه خيلي سختگير هستند و ميتوانند حسابم را برسند؛ خيلي راحت. اما از همه اين بهانهها كه بگذريم عجيب غمگين هستم از اينكه ترسو شدهام. چند روز پيش براي شهردار تورنتو- نيكان- نوشتم كه دچار چه دردسري شده ام و البته فراموش كردم كه اين رفيق قديميمان خيلي وقت است كه شهردار شده و به نامههايم جواب نميدهد اما مفصل براي عليآقا نوشتم علت را. امروز صبح كه يادداشت مجيد زهري را ميخواندم با خودم گفتم كه خب بايد چه كنم؟ ميترسم. مجبورم مستعارنويس باشم. به راستي كساني كه به اين وبلاگ سر مي زنيد چه راهي پيشنهاد ميكنيد براي آدمهايي مثل من؟

