Saturday, January 6, 2007

برگي از دفتر سياه جنگ

وقتي صدام را به دار آويختند اولين كسي كه به ياد آوردم، راننده‌اي بود كه دو سال قبل ديدم‌اش؛ راننده آژانسي كه بعد از يك بار كه به صورت تصادفي با او آشنا شدم، هر وقت كاري داشتم و به آژانس احتياج، با او تماس مي‌گرفتم. مردي بود حدود چهل و پنج سال و بسيار چاق و پيرتر از سن‌اش نشان مي‌داد؛ آنقدر چاق بود كه فرمان ماشين داخل شكمش فرو مي‌رفت. به سختي مي‌توانست رانندگي كند. صدايي گرفته داشت و در حالت معمولي نفس نفس مي‌زد، مثل كسي كه آسم دارد و اكسيژن كافي به او نمي‌رسد. در سرما بي‌اختيار عرق مي‌كرد. بر صورتش مدام قطرات عرق نشسته بود. چاقي‌اش با توجه به ويژگي‌هايي كه گفتم كاملا نشان مي‌داد كه غير عادي‌ست و ناشي از بيماري.

اول بار كه سوار ماشين‌اش شدم، ساكت بود و تنها نفس‌هاي صدادارش سكوت فضا را مي‌شكست، اما وقتي از ماشينش پياده شدم، تصميم گرفتم هر طور شده براي دفعه بعد از صاحب آژانس بخواهم كه او را برايم بفرستند تا علتش را بفهمم. بار دوم ديگر سكوت را شكستم و سئوالم را پرسيدم: " ببخشيد شايد فضولي باشد كه قطعا هم هست، اما آيا چاقي بيش از حد شما ناشي از يك بيماري ست يا پرخوري؟" همين سئوال سبب شد تا جوابش چندين شب طول بكشد و براي چندين مرتبه او را ببينم و حرف‌هايش براي هميشه در ذهنم بنشيند. او جانباز بود؛ تمام بدنش پر از تركش بود؛ تكاوري بود كه به قول خودش با تركش و تير از پا درنمي‌آمد كه نيامد. عجيب آدم قلدري بود. حدسم هم درست بود، او بر اثر گاز شيميايي مجروح شده بود و فعل و انفعالات ناشي از همين گاز لعنتي باعث شده بود كه وزنش به صد و بيست- سي كيلوگرم برسد.

شبي در راه روزنامه به خانه برايم تعريف كرد كه در يكي از روزهاي اوج بمب‌باران‌هاي تهران، مي تواند مرخصي بگيرد و براي چند روزي در كنار خانواده‌اش باشد. در راه خانه و نزديكي‌هاي كرج بوده كه از راديو صداي آژير خطر را مي‌شنود و مي‌فهمد كه هواپيماهاي عراقي مثل خودش نزديك تهران هستند. از اين جا به بعدش انگاري فيلمي بود كه برايم تصوير مي‌شد.

"وقتي صداي آژير را شنيدم، از پشت شيشه اتوبوس نگاهي به آسمان سياه انداختم و با خودم گفتم كه تا دقايقي ديگر عده‌اي بي‌خانمان و بي‌خانواده خواهند شد و چه داغ‌هايي بردل‌ها مي‌نشيند. اين فكر از ذهنم گذشت و چند لحظه بعد صداي انفجاري مهيب به گوش رسيد، طوري كه من در چند كيلومتري تهران بودم، صدايش را شنيدم. آن شب تولد دخترم بود و مي‌دانستم كه الان همسرم در خانه پدرش جشن تولدي براي دخترم گرفته است. ابتدا مي‌خواستم خانواده را "سورپريز" كنم و با همان وضعيت جنگي و كثيف و خسته به جشن تولد بروم ولي بعد كه به تهران رسيدم، نمي‌دانم چه شد كه به يكباره تصميمم را عوض كردم و يك راست رفتم خانه خودم و ابتدا دوش گرفتم و بعد تخت خوابيدم؛ به خيال اينكه خب دختر و زنم در خانه پدرش هستند، با خيال راحت خوابيدم.

صبح كه بلند شدم ديدم هنوز همسرم به خانه برنگشته. با خودم گفتم شايد ديشب تا ديروقت طول كشيده و نتوانسته‌اند، برگردند و شب را همان جا مانده‌اند. به همين خاطر تصميم گرفتم كه خودم بروم خانه پدرخانمم براي ديدن زن و بچه‌ام. وقتي به گيشا رسيدم، ديدم خيابان اصلي گيشا را بسته‌اند و كميته‌اي‌ها همه جا ريخته‌اند و كنترل مي‌كنند و نمي‌شود بالا رفت. بقيه راه را قدم زنان تا سر كوچه رفتم. همين طور كه بالا مي‌رفتم، تعداد جمعيت بيشتر مي‌شد. سر كوچه پدرخانمم ديدم غوغايي‌ست و تا دلت بخواهد آمبولانس! به يكباره پاهايم سست شد. از اولين كسي كه نزديكم بود، پرسيدم آقا چه شده و او جواب داد ديشب در اين كوچه جشن تولدي بود و راكتي هم يك راست خورده آنجا. واي خداي من! نكند خانواده من هستند؟! ديگر از آن لحظه به بعد حال خود نبودم؛ هر كه را كه مي‌ديدم هول مي‌دادم و به كناري مي‌زدم و از سر و كول مردم بالا مي‌رفتم تا خودم را به كوچه بيندازم. چند مامور را همان اول زدم كنار و پريدم داخل كوچه. يا خدا! خانه پدر خانمم با خاك يكسان شده؛ دو طبقه خانه كاملا ويران شده است. زارزنان رفتم جلو، تمام اجساد زير خاك دفن شده بود؛ جسد بچه‌هاي كوچك هم‌سن دخترم همراه مادران‌شان و همچنين خانواده خودم به همراه صاحب‌خانه كشته‌ شده بودند. از آن لحظه به بعد چيزي نفهميدم تا اين كه به هوش آمدم، ديدم در درمانگاهي روي تخت دراز كشيده‌ام."

اشك در چشم‌هايش جمع شده بود وقتي ماجراي مرگ خانواده‌اش را تعريف مي‌كرد و تعداد نفس‌هايش دوبرابر شده بود. به قول خودش از آن روز به بعد ديگر اميدي براي زندگي و زنده ماندن نداشته و چندي بعد برمي‌گردد جبهه و تا آنجا كه مي‌تواند در عمليات‌ها شركت مي‌كند. به سيم آخر زده بود و هر كار مي‌كرد تا به قول خودش شهيد بشود، نمي‌شد و در آخر مجروح شيميايي شد در يك حمله شيميايي.

هفته گذشته كه صدام را اعدام كردند ياد اين دلاور افتادم كه چه زجري كشيده در تمام اين سال‌ها؛ خانواده‌اش را از دست داد، تنش مجروح شد و الان هم بي‌پشتيباني دولت دارد مسافركشي مي‌كند. نمي‌دانم كه صحنه اعدام صدام را در خبرها ديده است يا نه؛ اما اگر ديده باشد، مطمئن هستم كه براي خانواده‌اش و تمام اين سال‌ها كه تنها و مريض بوده، گريسته است و شايد پشتش اشك شوقي از اينكه مرگ با ذلت يكي از مسببان بدبختي‌هايش را ديده است.