Wednesday, January 24, 2007

خستگي جسم و بي‌تفاوتي ذهن

خسته‌ام؛ خيلي هم خسته‌ام. يك هفته حسابي دويدم. خيلي كار سرم ريخته بود. ويرانه‌اي را به قول شاهرودي تحويلم داده‌اند و يك شبه هم مي‌خواهند كه ويرانه‌شان را به يك آتليه بزرگ تبديل كنم. خيلي هم بلانسبت شما نفهم و بي‌سوادند. هيچ از كار نمي‌دانند و تنها بلندند دستور دهند. « ما نمي‌دانيم! كار بايد فلان روز تحويل داده شود. فلان پروژه يك هفته بيشتر نمي‌خواهد. اتاق بايد رنگ و بوي آتليه داشته باشد.» همه اين فرمان‌ها را مي‌دهند دريغ از يك ذره فهم كه خب من دو دست و يك جفت چشم بيشتر ندارم. نمي‌توانم يك روزه چند كار را كه هر كدام دو- سه روزي وقت مي‌گيرد، انجام دهم. اين‌ها را نوشتم كه دليل آورم چرا نمي‌توانم زياد بنويسم. شب ساعت 9 مي‌رسم خانه و آنقدر خسته مي‌شوم كه باور كنيد حتي حال ندارم ريش‌هايم را بتراشم. مثل قاتل‌ها شده‌ام. امروز بعداز ظهر، بعد از كار اجباري، داشتم مي‌رفتم روزنامه، سوار تاكسي پيرمردي شدم حدودا هفتاد ساله. از آن پيرمردهايي بود كه با اينكه دو برابر من سن داشت ولي از من سرحال تر بود. يك ريز حرف مي‌زد. مدام مي‌گفت جناب سروان! رفتم... جناب سروان! اين كار... را كردم و همراه هر جناب هم تلنگري با دستش به من مي‌زد كه هواسم به حرف‌هايش جمع شود. فهميده بود كه تو چرت‌ام بس كه خسته بودم. انگار پيرمرد داشت برايم لالايي مي‌گفت. اما از همه اين حرف‌ها بگذريم، محرم امسال مثل سال‌هاي گذشته نيست. حداقل تا امروز كه روز پنجم محرم است زياد تهران حال و هواي محرم ندارد. فقط يك چيز دارد به چشم مي‌آيد؛ و آن هم برجسته شدن هاشمي توسط مطبوعات و سياسيون هر دو جناح است. روزنامه همشهري كه افتاده دنبال باسن هاشمي و چند روزي ست كه برچسب آيت الله به آن مي‌چسباند. خود هاشمي هم خود را نگران آقا دارد جا مي‌زند و از دغدغه‌هاي ايشان صحبت مي‌كند. خلاصه كه در بك‌گراند ذهن خسته‌ام آشفتگي سياسي اين روزها هم ديده مي‌شود و مي‌گذرد و فقط در واكنش به آنها لبخندي مي‌زنم و سرم را روي كاناپه مي‌گذارم و چشم‌هايم را مي بندم تا شايد خواب خوشي ببينم.