Saturday, January 27, 2007

او پشیمان است

وقتی به هوش آمد از دوستانش مدام تشکر و دائم خدا را شکر می کرد که دوستانش کنارش بودند و نجاتش دادند. اگر آنان نبودند قطعا الان مراسم ختم شب هفتم اش هم برگزار شده بود. به حتم در آن لحظه هیچ غریبه ای او را بلند نمی کرد و به اورژانس نمی برد. بنده خدا چند روز پیش همراه همکاران و دوستانش از محل کارش بیرون می آید که یک دفعه قفسه سینه اش را می گیرد و نقش زمین می شود. دوستانش برفور او را بغل کرده به نزدیک ترین بیمارستان می برند. همان روز اول، کلی تدابیر پزشکی روی او انجام می شود و این جور که خانمش می گوید فردا که می خواهند ترخیص اش کنند، حدود یازده میلیون تومان باید به بیمارستان پرداخت کنند. اما حالا که حالش بهتر شده و می تواند به خانه برود، پای رفتن ندارد؛ چون قدرت پرداخت چنین پولی را ندارد. مانده است چه کند. خانمش فامیل را دارد دور می زند تا خرد خرد پول بیمارستان را با قرض و قوله مهیا کند. امروز که به عیادت رفته بودم، روی تخت کز کرده بود و با غمی به دوستانش می گفت روز اول از شما تشکر کردم بخاطر نجات جانم، اما حالا حرفم را پس می گیرم که مرا یازده میلیون بدهکار کردید و نگذاشتید بروم. در این صورت خرج کفن و دفنم یک سوم این مبلغ هم نمی شد و خانوداه ام هم این قدر تو دردسر نمی افتادند.