Monday, January 29, 2007

فرار از تناقضات عاشورایی

برای چند روزی می روم شمال ایران، مثل هر سال در روزهای تاسوعا و عاشورا. از فضای حاکم بر شهر در این دو روز متنفرم و سعی می کنم از هیاهوی مسخره ای که بعضی از خرافه پرستان و فرصت طلبان درست می کنند، فرار کنم. از بچگی این رفتارشان را عجیب می دیدم و برایم معنا نداشت.
به نظرم کسی که قمه می زند و یا زنجیر به سر و شانه اش می کوبد و علم چند صد کیلویی را بلند می کند، آدم عاقلی نیست. جالب است که صدا و سیما هم تازه به این نتیجه رسیده و چند شب است که در بخش های مختلف خبری از علم بلند کردن و رفتارهای این چنینی طی گزارشاتی به شدت انتقاد می کند و آن را خرافه پرستی و از جمله انحرافات در سوگواری حسینی می داند.
همه می دانیم که هیچ کجای تهران به اندازه شرق تهران، محله نارمک و نظام آباد، تکیه و هیئت برپا نمی شود. جمعه شب به همراه خانواده جایی مهمان بودیم در محله نارمک. حدود ساعت یک و نیم بامداد بود که راهی خانه شدیم. چون میدان رسالت را به دلیل احداث پل بسته اند، مجبور شدیم از میدان های نارمک راهی برای رسیدن به بزرگراه رسالت پیدا کنیم. همین که وارد میدانی شدم، دیدم هیئتی گوشه میدان است و چند جوان مشکی پوش هم جلوی چادر تکیه ایستاده اند و عجب رقصی می کند یکی شان. من و خانواده ام داخل ماشین مات مانده بودیم که این پسر جوان جلوی تکیه دارد چه رقصی غربی می کند. پسرک جوری جلب توجه کرد که سرعت ماشین را کم کردم و تقریبا ایستادم تا او را به خوبی ببینم. کلی افسوس خوردم که چرا دوربینم همراهم نبود. دوستانش ما را به رقصنده نشان دادند و گفتند ببین سرنشینان ماشین چطور مبهوت تو هستند...!
از این دست اتفاقات و صحنه ها به حتم زیاد دیده اید و تکراری شده است دیگر که بگوییم جوانان امروزه ایام محرم را ایام خوشی و لذت جوانی کرده اند و کاری کرده اند که امسال نیروی انتظامی طی اطلاعیه ای از صاحبان تکیه ها و مسئولان مساجد خواسته است تا از راه اندازی دسته ها در خیابان ها و حمل طبل و آلات موسیقی نظیر ارگ به جد خودداری کنند. دریافته اند که دیگر مشکی پوشی از برای حسین نیست و تنها از برای خودنمایی های جوانی ست که در هیچ زمان دیگری در طول سال چنین آزادانه امکانش نیست. عکس هایی که سال گذشته از تاسوعا و عاشورا در میدان محسنی منتشر شد، حکومت را حسابی خشمگین کرد. اخیرا نامه ای محرمانه به سران نظام نوشته شده است با پیوست نوار فیلمی از توریست های ایام سوگواری در کنار دریای خزر که ببینید آقایان! هرگاه شما بین تعطیلات را تعطیل می کنید چه زمان مناسبی را برای کافران ایجاد می کنید که چنین به خوش گذرانی بپردازند کنار بحر خزر.
با این تفاصیل است که معتقدم حکومت مانده است چطور اسلام را در مردم زنده نگاه دارد و از تفرعن دور. راستش اعتقاد من بر این است حتی آنانی که سن و سالی دارند و ریشی سفید کرده اند هم سوگواری محرم، فقط عادتشان شده است و طبق عادتی که از دوران بچگی پدر و مادر عادتشان داده اند، رفتار می کنند. وگرنه که اعتقادی قلبی در کار نیست و تنها یادآوری خاطره خوب دوران بچگی و جوانی ست که آنان را علاقه مند به ادامه راه پدرانشان می کند. حتی این عادت و ماندگاری، در روشنفکران ما هم به چشم می خورد. اغلب حرف هایشان درباره ایام مذهبی طوری ست که نشان دهنده همین پایبندی به خاطره دوران بچگی ست.
یادم می آید چند سال قبل، شبی از شبهای ماه رمضان در تلویزیون ضیا آتابای که هنوز تعطیل نشده بود و علیرضا نوری زاده هم مهمان همیشگی تلویزیون ملی ایران بود، سخن از گذشته هایش به میان آورد و با آب و تابی از دوران بچگی اش تعریف کرد که همگی، اهل خانه، سحرگاه از زیر کرسی بیرون می آمدند و سحری می خوردند و غروب هم در کنار خانوده افطار می کردند. تمام صحبت هایش حرف از دوران قشنگ بچگی اش بود بدون آنکه حرفی از اعتقاد قلبی اش به اسلام بزند. و همین حس و حال هم در بین مردم عادی ست؛ دیگر باید حسابی دیگر باز کرد برای نسلی که سر تا پا نیازمند است به جوانی کردن و خوشگذرانی و مثل پدر و مادرانشان آزادی اجتماعی ندیده و تربیت نشده اند و امروزه روز از روی همین سختگیری حکومت، سوگواری را تبدیل به کارناوال های برزیلی کرده اند، با این تفاوت که پوشش عزا دارند؛ اما در زیر پوست مشکی پوش شان، تماما کسب عشق و حالی ست که حتی حاضرند بخاطرش قمه هم بزنند که در واقع همین تناقضات است که صحنه هایی زننده در این ایام خلق می شود.

Saturday, January 27, 2007

او پشیمان است

وقتی به هوش آمد از دوستانش مدام تشکر و دائم خدا را شکر می کرد که دوستانش کنارش بودند و نجاتش دادند. اگر آنان نبودند قطعا الان مراسم ختم شب هفتم اش هم برگزار شده بود. به حتم در آن لحظه هیچ غریبه ای او را بلند نمی کرد و به اورژانس نمی برد. بنده خدا چند روز پیش همراه همکاران و دوستانش از محل کارش بیرون می آید که یک دفعه قفسه سینه اش را می گیرد و نقش زمین می شود. دوستانش برفور او را بغل کرده به نزدیک ترین بیمارستان می برند. همان روز اول، کلی تدابیر پزشکی روی او انجام می شود و این جور که خانمش می گوید فردا که می خواهند ترخیص اش کنند، حدود یازده میلیون تومان باید به بیمارستان پرداخت کنند. اما حالا که حالش بهتر شده و می تواند به خانه برود، پای رفتن ندارد؛ چون قدرت پرداخت چنین پولی را ندارد. مانده است چه کند. خانمش فامیل را دارد دور می زند تا خرد خرد پول بیمارستان را با قرض و قوله مهیا کند. امروز که به عیادت رفته بودم، روی تخت کز کرده بود و با غمی به دوستانش می گفت روز اول از شما تشکر کردم بخاطر نجات جانم، اما حالا حرفم را پس می گیرم که مرا یازده میلیون بدهکار کردید و نگذاشتید بروم. در این صورت خرج کفن و دفنم یک سوم این مبلغ هم نمی شد و خانوداه ام هم این قدر تو دردسر نمی افتادند.

Wednesday, January 24, 2007

خستگي جسم و بي‌تفاوتي ذهن

خسته‌ام؛ خيلي هم خسته‌ام. يك هفته حسابي دويدم. خيلي كار سرم ريخته بود. ويرانه‌اي را به قول شاهرودي تحويلم داده‌اند و يك شبه هم مي‌خواهند كه ويرانه‌شان را به يك آتليه بزرگ تبديل كنم. خيلي هم بلانسبت شما نفهم و بي‌سوادند. هيچ از كار نمي‌دانند و تنها بلندند دستور دهند. « ما نمي‌دانيم! كار بايد فلان روز تحويل داده شود. فلان پروژه يك هفته بيشتر نمي‌خواهد. اتاق بايد رنگ و بوي آتليه داشته باشد.» همه اين فرمان‌ها را مي‌دهند دريغ از يك ذره فهم كه خب من دو دست و يك جفت چشم بيشتر ندارم. نمي‌توانم يك روزه چند كار را كه هر كدام دو- سه روزي وقت مي‌گيرد، انجام دهم. اين‌ها را نوشتم كه دليل آورم چرا نمي‌توانم زياد بنويسم. شب ساعت 9 مي‌رسم خانه و آنقدر خسته مي‌شوم كه باور كنيد حتي حال ندارم ريش‌هايم را بتراشم. مثل قاتل‌ها شده‌ام. امروز بعداز ظهر، بعد از كار اجباري، داشتم مي‌رفتم روزنامه، سوار تاكسي پيرمردي شدم حدودا هفتاد ساله. از آن پيرمردهايي بود كه با اينكه دو برابر من سن داشت ولي از من سرحال تر بود. يك ريز حرف مي‌زد. مدام مي‌گفت جناب سروان! رفتم... جناب سروان! اين كار... را كردم و همراه هر جناب هم تلنگري با دستش به من مي‌زد كه هواسم به حرف‌هايش جمع شود. فهميده بود كه تو چرت‌ام بس كه خسته بودم. انگار پيرمرد داشت برايم لالايي مي‌گفت. اما از همه اين حرف‌ها بگذريم، محرم امسال مثل سال‌هاي گذشته نيست. حداقل تا امروز كه روز پنجم محرم است زياد تهران حال و هواي محرم ندارد. فقط يك چيز دارد به چشم مي‌آيد؛ و آن هم برجسته شدن هاشمي توسط مطبوعات و سياسيون هر دو جناح است. روزنامه همشهري كه افتاده دنبال باسن هاشمي و چند روزي ست كه برچسب آيت الله به آن مي‌چسباند. خود هاشمي هم خود را نگران آقا دارد جا مي‌زند و از دغدغه‌هاي ايشان صحبت مي‌كند. خلاصه كه در بك‌گراند ذهن خسته‌ام آشفتگي سياسي اين روزها هم ديده مي‌شود و مي‌گذرد و فقط در واكنش به آنها لبخندي مي‌زنم و سرم را روي كاناپه مي‌گذارم و چشم‌هايم را مي بندم تا شايد خواب خوشي ببينم.

Friday, January 19, 2007

به جرم ناكرده

يك عمر با شرافت زندگي كرده‌ايد. حق كسي را نخورده‌ايد. همواره در كارتان صادق بوده و ريالي جابجا نكرده‌ايد. از آن دسته آدم‌هايي هستيد كه حلال و حرام سرتان مي‌شود و حتي شده كيلومترها دنبال طلبكار مي‌دويد تا مثلا حتي دو ريال بدهي‌تان را پس بدهيد. آنوقت يك روز ماموران اداره آگاهي بريزند دورتادورتان و به جرم كلاهبرداري و جعل چك دستگيرتان كنند. چه حالي به شما دست مي‌دهد؟

يكي از همكارانم بنده خدا چند روز پيش همين اتفاق برايش افتاد. در قسمت اداري كار مي‌كند و حسابش در تمام مدت كاريش ريالي جابجا نشده است. يك عمر با شرف و با آبرو زندگي كرده است. اما روزي در بانك مي‌خواهد چكي را نقد كند و كارمند بانك بعد از بررسي چك و نگاهي مشكوك به او چند دقيقه‌اي منتظرش مي‌گذارد و بعد ماموران نيروي انتظامي به او دستبند زده و روانه كلانتري‌اش مي‌كنند. بنده خدا تا آمده ثابت كند، بيست و چهار ساعت بين كلاهبرداران و سارقان حرفه‌اي بازداشت بوده. و به قول خودش جلوي دهها جفت چشم دستبند خورده و به شكلي مفتضحانه سوار ماشين پليس شده است.

اين بنده خداچندي پيش خانه‌اي خريد و در مقابل چند چك به ارزش ده‌ها ميليون تومان گرفت. روز بعد چك‌ها را مي برد بانك كه نقد كند و به حساب خود بريزد كه پليس با توضيح رئيس بانك متوجه‌اش مي‌كند كه يكي از چك‌ها لابلاي ديگر چك‌ها تقلبي ست.

مي‌دانم كه از اين موارد در دنيا زياد اتفاق مي‌افتد و تنها به كشور ما مختص نيست. بي‌گناهي تا بخواهد بي‌گناهي‌اش را ثابت كند، چند وقتي را در زندان مي‌گذراند و حيثيتش‌ هم به خطر مي‌افتد. اين چند روزه بيشتر وقتم به اين مسئله گذشت كه اگر روزي كلاهبرداري چك پولي تقلبي دستم داد و من هم نفهميدم و رفتم بانك و به اين صورت گرفتار شدم، چه‌ بايد بكنم! خيلي سخت است شرايط. حتي تصورش هم برايم مشكل است. تصور اين كه به جرم ناكرده‌اي دستبند به دستم بزنند.

Tuesday, January 16, 2007

هشدار وزارت ارشاد


‌سايت‌ها‌ از عنوان خبرگزاري استفاده نكنند
خبرگزاري فارس: هيئت نظارت بر خبرگزاري‌هاي غيردولتي كليه سايت‌ها و پايگاه‌هاي خبري را كه بدون داشتن مجوز خبرگزاري از اين عنوان استفاده مي‌كنند ملزم كرد ظرف مدت 72 ساعت نسبت به اصلاح نشان (لوگوي) خود اقدام و در متن اخبار منتشره از عنوان خبرگزاري يا عناوين مشابه نظير NEWS AGENCY استفاده نكنند.
به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي معاونت امور مطبوعاتي و اطلاع‌رساني‌ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، دبيرخانه هيئت نظارت بر خبرگزاري‌هاي غيردولتي با صدور اطلاعيه‌اي اسامي سايت‌هاي باشگاه‌هاي خبري را كه به صورت غيرقانوني از عنوان خبرگزاري استفاده مي‌كنند، را اعلام كرد. بر اساس اعلام دبيرخانه هيئت نظارت بر خبرگزاري‌هاي غيردولتي در صورت تخطي و عدم توجه سايت‌ها و پايگاه‌هاي خبري مورد نظر نسبت به اجراي مصوبه فوق برخورد قانوني با آن‌ها صورت خواهد گرفت. ‌سايت‌هاي كه به صورت غيرقانوني از عنوان خبرگزاري در نشان يا متن اخبار خود استفاده مي‌كنند. ‌وزارت ارشاد در پايان اين گزارش، البرز، انتخاب، آفتاب، اكونيوز، ايونا، ايسكانيوز، آنا، پانا، كويور، عكس سوره، ايرانيوز حيات، ميراث آريا، كشاورزي ايران، آينده روشن، سلام، فوتبال ايران، ورزش آذربايجان و تقريب را سايت و پايگاه خبري معرفي كرده است.

حال خامنه‌اي خوب نيست


خامنه‌اي ديروز خيلي مريض به نظر ‌رسيد. او كه در جمع علماي سني و شيعه سخن مي‌گفت، حال و احوال خوبي نداشت و با صداي گرفته و بي‌حال به شايعات مبني بر وخامت حالش بر اثر سرطان قوت بخشيد. عده‌اي بيماري او را ناراحتي كبد مي‌دانند و عده‌اي هم ادعا مي‌كنند كه ايشان سرطان پرستات دارد. او بعد از مرگ خميني و رسيدن به تخت رهبري هيچ گاه ناآماده در عموم ظاهر نمي‌شد و همواره سلامت نشان مي‌داد؛ ولي بعد از انتشار خبر مرگش امروز به ناچار با احوال ناخوش در جمع علماي ديني ظاهر شد و دقايقي به سختي سخنراني كرد.
در تلويزون او را خيلي بيمار ديدم. شما چطور؟ با من هم نظر هستيد يا اشتباه مي‌كنم؟

Monday, January 15, 2007

درباره دوره مقدس بيگاري-2

اين روزها پيش هر كس كه مي‌نشينم حرف از سربازي و خدمت به ميان مي‌آورم. و خب الحمدالله همه اين تجربه تلخ و شيرين را دارند. تلخ و شيرين مي‌نامم سربازي را چون به نظرم تنها دوره‌اي است كه هر جوان ايراني آروزي برگشت به دوره آموزشي‌اش را دارد و در عين حال دوست ندارد به آن دوره بازگردد. يك حس كاملا عجيب و متناقض. اين را در بسياري از دوستانم ديده‌ام.

در پست‌هاي قبلي نوشتم كه دوره خدمت در كل حرام كردن بهترين زمان عمر يك جوان است. فرماندهان همواره در گوشمان‌مي‌خواندند كه ذكات عمر است و من هم هميشه جوابشان مي‌دادم خير قربان ماليات عمر است. و به جد ماليات عمر است منهاي تمام خاطراتي كه براي آدم مي‌ماند.

من از دوره آموزشي‌ام خاطرات بسيار دارم؛ چقدر خنديدم؛ چقدر توهين شنديم و تحقير شدم كه متاسفانه اساس و اصول نظام وظيفه است. به قول خودشان مي‌آيي كه ترور شخصيت شوي. و اين موضوع براي كساني كه در سننين بالا سرباز مي‌شوند بسيار سخت است و كنار آمدن با آن مشكل. رفقايم كه بيست و يكي دو ساله بودند خيلي راحت‌تر از من با مسئله كنار مي‌آمدند. ولي در مجموع هيچ كسب نكردم از خدمت جز اينكه ياد گرفتم با زير دست خودم بد رفتاري كنم و تا آنجا كه توان دارم تحقيرش كنم. مثل يك عقده‌اي تمام عيار؛ كاري كه فرماندهان‌مان با ما كردند.

يادم مي‌آيد روز اول آموزشي را كه چه بلايي آوردند سرمان. شب بود و ساك‌ها بردوش‌مان و پوتين نويي كه هنوز تا نخورده بود و اصطلاحا پوست‌مان را نكنده بود. همان نيم ساعت اول كه مسافت زيادي را طي كردم تا به درب پادگان برسم، پوتين پايم را زخم كرد آن هم چه زخمي؛ جوري كه چند روز بعدش معاف از پوتين شدم. آنقدر فرمانده گروهانمان عقده اي بود كه با توجه به وضعيتي كه پيدا كردم از رفتنم به بهداري جلوگيري مي‌كرد و درد پايم را تمارض مي‌دانست و تا آنجا مقاومت كرد كه عفونت تمام مچ پايم را دربر گرفت. خيلي‌ها الان مي‌گويند خب اين طبيعت آموزشي‌ست و سخت‌گيري براي همه است. راستش فكر مي‌كنم ما ايراني‌ها اولا همه مسائل را با هم خيلي زود قاطي مي‌كنيم و ديگر اينكه خيلي زود مرعوب و تسليم مي‌شويم. توهين كردن و تحقير و شكنجه دادن روحي، با آموزش نظامي در شرايط سخت خيلي تفاوت دارد. متاسفانه افسران جزء و ارشد كادري با استفاده از اين اصل كه در نظام ما هم كهنه شده، هر نوع قرائتي كه دلشان مي‌خواست از آن مي‌كردند و هر بلايي كه مي‌توانستند سرمان در‌مي‌آوردند. يك روز به ستوه آمدم و اين موضوع را به فرمانده گروهان‌مان گفتم. گفتم با جسارت هم گفتم كه شما جز تزريق حقد و كينه و عقده‌اي كردن جوانان كار ديگر بلد نيستيد. اگر هم قصدي در اين كار نداريد بايد خدمتتان عرض كنم كه كارتان را خوب نمي‌دانيد و چقدر بهش برخورد وقتي اين حرف‌ها را زدم.

سرگردي داشتيم كه بخاطر بد رفتاري با افسران وظيفه و پرونده‌اي قطور كه از محتوايش زياد اطلاعي نداشتيم و فقط مي‌دانستيم كه درباره كثافت‌كاري‌هايش بوده، تنزيل درجه شده بود و ز سرهنگ تمامي به سرگردي تنزل كرده بود. اين عوضي از هيچ كوششي در جهت آزار و اذيت سربازان تحصيلكرده دريغ نمي‌كرد. و همه را به ستوه آورده بود. كل گردان را جمع مي‌كرد در دماي ده درجه زير صفر بر كول سربازان كوله پشتي مي‌انداخت و در راه‌هاي دشوار كوهستان مجبور مي‌كرد تا به دو كوه را بالا بريم. آن هم بعد از غذا. و بعد همه را لخت مي‌كرد و مي‌گفت حالا استراحت كنيد. تقريبا 95 درصد گردان دچار سينه پهلو شدند كه آنقدر اين بيماري ماند در بچه‌ها كه اكثرا دچار برونشيت مزمن شدند. به درخواست هيچ كس مبني بر درمان‌شان هم توجهي نمي‌كردند. جالب اينكه يك روز كه رو به قبله شده بودم مرا بردند درمانگاه. از آنجا كه دارو در دوره سربازي براي سرباز مجاني است، با اينكه گلو درد شديدي داشتم، از دادن چرك خشك كن(آموكسي سيلين) خودداري كردند. و آثارش هنوز در من مانده است.

اينها گوشه‌هاي خيلي كوچكي از بدرفتاري نظاميان با سربازان است. اين رفتارهايي كه گفتم با سربازان صفر نيست‌ها! با كساني ست كه كمترين درجه شان فوق ديپلم بود. بيشتر گردان‌مان ليسانس به بالا بودند. پزشكي داشتيم كه آنقدر با او بدرفتاري كردند كه يك شب شروع كرد به زمين و زمان فحش دادن كه مي‌دانيد در نظام فحاشي چه جرمي دارد. بنده خدا را خيلي زجر دادند. كجاي دنيا به يك پزشك را اجبار مي‌كنند توالت بشويد و يا اينكه در سرماي ده درجه زير صفر تا صبح پست بدهد؟! آن وقت گماشته خبري [نه خبرنگار] سيما گزارش تهيه مي‌كند كه سربازي بهترين دوران زندگي‌ست و آماده شدن و كار ياد گرفتن براي ورود به جامعه است و براي اثبات ادعايش با چند سرباز زير ديپلم هم مصاحبه مي‌كند و شاهد مي‌آورد.

حرف و سخن درباره دوره خدمت زياد است و گوش شنوا و حوصله در اين باب كم. متاسفانه نظاميان هم از اين موضوع اطلاع پيدا كرده‌اند و با توجه به اينكه جايي درز پيدا نمي‌كند مشكلات سربازان و يا اطلاع رساني نمي‌شود، گستاخي خود را به حد اعلا رسانده‌اند.

آنها دائم بر اين ادعا پافشاري مي‌كنند كه آموزش‌هاي فعلي نظامي در ايران كامل و حاصل تجربه هشت سال جنگ است اما به واقع چنين نيست. از رفتار نظاميان كه بگذريم آنان حتي در آموزش فنون نظامي هم فسيل شده‌اند. امروزه با توجه به ساخت تجهيزات پيشرفته كسي به قطب نما هم توجهي نمي‌كند در حالي كه افسران ارشد ارتش حتي نمي‌دانند «جي‌.پي.اس» چيست؟

بحث درباره نظام وظيفه و سيستم حاكم بر آن بسيار مفصل است. مخصوصا سياستي كه اخيرا به آن افزوده‌اند و بر روي سربازان تحصيلكرده دارند كار فكري مي‌كنند تا آنان را متقاعد كنند كه داشتن سلاح هسته‌اي و شيميايي براي دفاع از كشور لازم است كه اين بحث خطرناك را مي‌گذرام براي پست‌هاي بعدي.

Saturday, January 13, 2007

چرا كسي صدايش درنمياد؟

آهاي روشنفكران عزيز كجاييد؟ چرا نسبت به اين خبر واكنش نشان نمي‌دهيد؟ انساني را به جرم ابراز عقيده مي‌سوزانند صدايتان در‌نمي‌آيد اما وقتي يك حيوان جاني مثل صدام پاي چوبه دار قرار مي‌گيرد فورا دست به قلم مي‌شويد و زمين و زمان را محكوم كردن كه چرا يك انسان (كه در واقع انسان نيست) بايد اعدام شود. اينجاست كه همه وبلاگ نويسان بايد دست به كار شوند و هماهنگ در محكوم كردن اين عمل وحشيانه و غيرانساني مطلبي نوشته و در وبلاگ‌هايشان پابليش كنند.

قتل كاريكاتوريست روزنامه دانماركي بسيار تاثر برانگيز و ناراحت كننده بود برايم ولي فرصتي شد تا موضع‌ام را در قبال اعدام‌ها شفاف‌تر بيان كنم.

هيچ شكي در اين موضوع نيست كه قتل اين كاريكاتوريست به نوعي اعدام او بود؛ همانند سلمان رشدي محكوم به مرگ شد با اين تفاوت كه حكم اين بنده خدا عملي شد. مسلما اگر كاريكاتوريست مسلماني چنين كاريكاتورهايي مي‌كشيد و به محمد حمله مي‌كرد، بالفور اعدام مي‌شد.
به واقع اين‌جاست كه من مخالف اعدام مي‌شوم. اعدام به بهانه ابراز عقيده و بيان. وگرنه كه اعدام و قصاص كسي كه جان هزاران انسان را گرفته و آنان را از ادامه حيات بازداشته به نظرم جايز است؛ مثل صدام. صدام كه ادامه حياتش هيچ نفعي براي كسي نداشت كه هيچ، وجودش نوعي هرج و مرج و بهانه براي اعمال تروريستي به تروريست‌ها مي‌داد. در كل تمام حرف من در همين يك جمله خلاصه مي‌شود كه نبايد اجازه داد كسي كه جان انساني ديگر را مي‌گيرد، ادامه حيات بدهد، چون او كسي ديگر را از اين نعمت خدادادي محروم كرده است. و به اين عقيده بسيار پايبند هستم.

اما مسئله اين كاريكاتوريست بي‌چاره كاملا متفاوت است. او تنها بخاطر بيان نظراتش [هر طور كه مي‌خواهد باشد حتي بر روي كاغذ و به شكل كاريكاتور] توسط فرد يا افراد و يا حتي دولتي اعدام مي‌شود.

آنقدر مرزبندي‌ها مشخص است كه به راحتي مي‌توان مخالف و يا موافق را تشخيص داد. بنده بر اين اعتقادم كساني كه با اعدام صدام مخالفت مي‌كنند، دو دسته هستند؛ يك دسته افرادي هستند كه متفرعن بوده و دائم در حال تظاهر به روشنفكري‌اند كه خب بر آنان حرجي نيست و بايد به حال خودشان رهايشان كرد؛ اما دسته‌ي ديگر همانند استاد عباس معروفي حس بشردوستانه‌شان آنقدر بالاست كه حيواناتي مثل صدام را هم در رده انسان مي‌پندارند و با اعدام‌شان مخالفت مي‌كنند كه خب به عقيده آدم‌هايي چون معروفي احترام مي‌گذارم ولي با اين دسته شديدا مخالفم. شايد همين اختلاف نظر، صف‌بندي روشنفكران و آدم عامي مثل من باشد.

خبر فارس را كامل در ذيل بخوانيد:

جسد سوخته كاريكاتوريست اهانت كننده به پيامبر اسلام(ص) پيدا شد
خبرگزاري فارس: شبكه فرهنگي عرب زبان « هجر » اعلام كرد، جسد سوخته كاريكاتوريستي كه به پيامبر گرامي اسلام (ص) اهانت كرده بود، نزديك دفتر نشريه محل كار وي در دانمارك، پيدا شده است. به گزارش فارس، به نقل از شبكه « هجر» جسد اين فرد صبح امروز نزديك دفتر نشريه وي يافت شد. شبكه تلويزيوني الفرات عراق نيز امروز در بخش زير نويس خود اين خبر را پخش كرد. منابع دولت دانمارك هنوز خبر فوق را تاييد يا تكذيب نكرده و در قبال آن سكوت كرده اند. اين فرد كه به نام او و يا نشريه اش اشاره نشده است، طراح 12 كاريكاتور موهن به پيامبر گرامي اسلام (ص) بود. روزنامه پرتيراژ دانماركي «يولند پوستن» سي‌ام سپتامبر 2005 به بهانه و ادعاي آزادي بيان، تصاويري اهانت آميز به پيامبر اكرم(ص) منتشر كرده بود كه روزنامه مگزينز نروژ اين تصاوير را 10 ژانويه سال بعد براي دومين بار چاپ كرد. چاپ اين كاريكاتورها در روزنامه يولند پوستن و متعاقب آن روزنامه هاي چند كشور اروپايي ديگر، خشم مسلمانان جهان را برانگيخت.

مراقبت از همجنسگرايان


همه مي‌دانيم كه جرم لواط و همجنسگرايي در ايران چقدر سنگين است. حكومت ايران هم خب تا آنجا كه توانسته شنيده‌ايم و ديده‌ايم كه سخت گرفته و با اين گونه افراد به شدت برخورد كرده‌ است. ولي اين صحبت‌ها ظاهرا متعلق به دهه و شصت و هفتاد بود. اخيرا بدون اينكه دولت صدايش را دربياورد از مقامات بالاتر دستور گرفته تا وضع همجنسگرايان را بيشتر در نظر داشته و آنان را تحت نظارت محسوس خود قرار دهد، البته بدون مزاحمتي براي آنان.

رستوراني هست در شمال تهران كه بسيار لوكس هم مي‌باشد؛ اين رستوران ظاهرا با اجازه وزارت اطلاعات و وزارت كشور يك روز در هفته را اختصاص داده به همجنسگرايان دختر و پسر. جالب اينكه ماموران اطلاعات از آنان مراقبت مي‌كنند تا مبادا كسي از ايشان فيلم‌برداري يا عكاسي كند. آنان با اجازه از وزارت كشور آزاد هستند يك شب با هم و در كنار هم باشند و خوش بگذرانند.

براي من اين خبر خيلي اميدوار كننده بود. دولت ايران هر چقدر كه استاد شعار و بدنام كردن خود است، در پس پرده خوب با اقشار جامعه در مسائل اجتماعي دارد كنار مي‌آيد. به جد كنار آمدن با همجنسگرايان و پذيرفتن آنان به عنوان بخش بسيار كوچكي از جامعه امروز حركت بزرگي‌ست كه در دولت احمدي‌نژاد اتفاق افتاده است. آن هم با توجه به قوانين سرسختانه اسلامي و حاكم در ايران. اين خبر موثق است و طبق مشاهدات دوستان، محافل اين دسته آزادانه و بدون مزاحمت حكومتيان است.

با تمام اين تفاصيل با يك نكته نمي‌توانم كنار بيايم. اينكه جمهوري اسلامي چرا آنطور كه رفتار مي‌كند، نيست و گفتارش چيز ديگري‌ست؟ در تمام مسائل! به نظر من حتي در حوزه هسته‌اي هم ايران جور ديگري صحبت مي‌كند و برخلاف اينكه مي‌خواهد خود را ترسناك نشان دهد، آنقدرها هم ترسناك و پيشرفته و در فن‌آوري هسته‌اي نيست. نمي‌دانم به راستي آقايان به چه مرضي مبتلا هستند كه تا آنجا كه مي‌توانند چهره ايران را مي‌خواهند خشن و انزوا طلب نشان دهند.

به گمانم نبايد از دايره انصاف خارج شد و هرگاه حركت مثبتي ولو از دشمن خوني خود هم كه ديديم، بيانش مي‌تواند حتي براي اصلاح يا تشويق به آن موثر افتد، امري كه از نظر روانشناسانه نيز اثبات شده است و از جنبه حقوقي آن نيز بارها در محافل سياسي ديده و يا شنيده‌ايم كه عامل تحرك آن مطبوعات و سايت‌هاي خبري و اخيرا وبلاگ‌ها بوده‌ و هستند.

Thursday, January 11, 2007

درباره دوره مقدس بيگاري


امروز در خبر ساعت 14 شبكه اول گزارشي پخش شد از دوره سربازي و اينكه برخلاف نظر عده‌اي از سربازان كه دوره خدمت وظيفه، اتلاف وقت و عمر تلف كردن است، سربازي دوره سازندگي‌ست و آماگي براي ورود به جامعه و همچنين بستري است تا جوانان استعدادهاي خود را بروز دهند. از چند سرباز سردوشي هم مصاحبه‌اي پخش شد كه همه به اتفاق تعريف و تمجيد از دوره خدمت كردند. راستش حسابي از گزارش به خشم آمدم كه سراسر گزارش دروغ بود و همانند دوره سربازي، مصاحبه‌ها هم اجباري. البته اين گزارش نشان داد كه چقدر ميزان نارضايتي عموم جوانان سرباز از دوره خدمت زياد است و فراري هم زياد كه چنين گزارشي را سيما تهيه كرده است.

دوره خدمت سربازي با نظر اكثريت قاطع جوانان مشمول و سرباز، ماليات عمر است و بهترين زمان‌هاي عمر و وقت يك جوان صرف پادگان و بيگاري مي‌شود. متاسفانه سياست‌هاي غلط دولت در اين زمينه نه تنها بسياري را از پيشرفت بازداشته بلكه استعدادهاي آنان را در دوره خدمت كور مي‌كند. بنا بر تجربه شخصي و مطالعه گسترده در اين زمينه به جرئت مي‌گويم بيش از نود درصد جوانان تحصيلكرده مملكت كه به دوره سربازي مي‌روند، در تخصص خود بكار گرفته نمي‌شوند و دولت عملا بخاطر سياست‌هاي غلطش از توانايي جوانان تحصيلكرده استفاده لازم را نمي‌برد. حتي عده‌اي از فرماندهان در حال حاضر از اين موضوع گله‌مند و ناراضي هستند و در سخنراني‌هايشان براي سربازان در پادگان‌ها هم رسما زبان به انتقاد مي‌گشايند.

اين موضوع بسيار مفصل است و احتياج به بررسي در فرصت مناسب دارد. اين چند خط را دقايقي بعد از پخش گزارش سيما نوشتم تا مقدمه‌اي باشد براي آينده كه خواهم نوشت چه گرفتاري‌هايي جوانان در دوره خدمت و مخصوصا آموزشي به آن گرفتار مي‌شوند. متاسفانه فعلا در همان گرفتاري هستم كه قبلا برايتان نوشتم و هنوز نمي‌توانم درباره سه ماه گذشته‌ام چيزي بنويسم كه اگر اين دوره لعنتي را گذراندم، بصورت مفصل در اين باره [خدمت وظيفه] خواهم نوشت كه بسيار حرف‌ها دارم.

Tuesday, January 9, 2007

خبر مشكوك

خبري را در خبرگزاري فارس خواندم كه خيلي مشكوك است. جاسوسي را گرفته‌اند در مجلس! تا آنجا كه مي‌دانم و در مجلس بودم براي مدتي، جاسوس در مجلس نمي‌تواند نفوذ كند. سيستم اداري مجلس بسيار بسته‌تر از آن است كه بتوان اطلاعات محرمانه را به راحتي خارج كرد؛ آنقدر كه به مرتبه دوم هم نمي‌رسد. ضمنا تمام كساني كه در مجلس مشغول به كار هستند از گزينش‌هاي دشواري عبور كرده اند و از نظر آنان مطمئن.
نمي‌دانم چرا احساس مي‌كنم پشت اين قضيه يك جور پرونده‌سازي است وبه نظر مي رسد كه اين بنده خدا را مي‌خواهند حذف كنند و معلوم نيست چرا. چند روز پيش خانمي به من زنگ زد كه از تلويزيون سيماي آزادي وابسته به مجاهدين خلق است و مي‌خواهد مصاحبه كوتاهي كند با من. راستش همان اول كه شنيدم، گفتم كه خانم لطفا مزاحم نشويد كه شما را مزاحم مي‌دانم. بعد از كلي توضيح دادن كه به خدا از شبكه سيماي آزادي تماس گرفته‌ايم و قصد آزار نداريم، جوابشان دادم كه خانم بر فرض كه ادعاي‌تان درست باشد، آيا فكر مي‌كنيد جواب سئوال شما را دادن، كار عاقلانه‌اي است؟ من كه در ايران هستم، شما چطور فكر مسائل و مشكلات امنيتي من را نكرديد و با من تماس گرفتيد؟! ضمنا شما چطور به اين نتيجه رسيده‌ايد كه من طرفدار شما هستم كه به من زنگ زديد؟! من هيچ‌گاه نه با شما ارتباط داشته‌ام و نه گروه شما را از نظر فكري و ايدئولوژيكي قبول دارم و نه از نظر سياسي تا به حال حمايت كرده‌ام، آنوقت چه مي‌توانم درباره شما بگويم؟ البته بعد از اينكه تلفن را قطع كردم، اين موضوع از ذهنم گذشت كه شايد كار "آقايان برادر" باشد كه تيري در تاريكي شليك كرده‌اند و هيچ بعيد نيست و اميد دارند تا به هدف بخورد. حال فكر مي‌كنم براي اين بنده خدايي كه در مركز پژوهش‌هاي مجلس كار مي‌كرده هم يك جور سناريو ساخته‌اند مشابه و حسابش را به وقتش رسيده‌اند.

Monday, January 8, 2007

يك روز در طبيعت


يك روز از تهران دور شدن هم يك روز است، بس كه تهران آلوده شده. اين خبر گوياي همه چيز است و بسيار نگران كننده. روزانه 120 نفر در تهران بر اثر آلودگي هوا از بين مي‌روند؛ آمار تكان دهنده‌اي ست. به همين خاطر به توصيه رفقا تصميم گرفتيم امروز را در طبيعت بگذرانيم كه سراسر سپيد پوش است اين روزها مثل عروس. جاده چالوس بسيار سرد بود اما آنقدر مناظر زيبايي درست شده بود كه ترجيح مي‌دادي سرمايش را تحمل كني و نديد بگيري؛ مخصوصا كه جرعه‌اي هم شراب نوشيده باشي.
عكس بالا جايي است در جاده چالوس بين ديزين و سد كرج. ببينيد آبي كه از منبع سرازير بوده، چطور يخ زده است.

...اين نيز بگذرد

خيلي ناراحت بودم و پشيمان از اينكه براي نيكان و علي نامه نوشتم و شرح حال اين روزهايم را برايشان گفتم و بي‌پاسخ ماند نامه‌ام، اما امروز با رفيقي كه صحبت مي‌كردم، گفت كه مهم نيست بي‌توجهي‌شان كه اين روزها نيز بگذرد... درست مي‌گويي رفيق.

Saturday, January 6, 2007

برگي از دفتر سياه جنگ

وقتي صدام را به دار آويختند اولين كسي كه به ياد آوردم، راننده‌اي بود كه دو سال قبل ديدم‌اش؛ راننده آژانسي كه بعد از يك بار كه به صورت تصادفي با او آشنا شدم، هر وقت كاري داشتم و به آژانس احتياج، با او تماس مي‌گرفتم. مردي بود حدود چهل و پنج سال و بسيار چاق و پيرتر از سن‌اش نشان مي‌داد؛ آنقدر چاق بود كه فرمان ماشين داخل شكمش فرو مي‌رفت. به سختي مي‌توانست رانندگي كند. صدايي گرفته داشت و در حالت معمولي نفس نفس مي‌زد، مثل كسي كه آسم دارد و اكسيژن كافي به او نمي‌رسد. در سرما بي‌اختيار عرق مي‌كرد. بر صورتش مدام قطرات عرق نشسته بود. چاقي‌اش با توجه به ويژگي‌هايي كه گفتم كاملا نشان مي‌داد كه غير عادي‌ست و ناشي از بيماري.

اول بار كه سوار ماشين‌اش شدم، ساكت بود و تنها نفس‌هاي صدادارش سكوت فضا را مي‌شكست، اما وقتي از ماشينش پياده شدم، تصميم گرفتم هر طور شده براي دفعه بعد از صاحب آژانس بخواهم كه او را برايم بفرستند تا علتش را بفهمم. بار دوم ديگر سكوت را شكستم و سئوالم را پرسيدم: " ببخشيد شايد فضولي باشد كه قطعا هم هست، اما آيا چاقي بيش از حد شما ناشي از يك بيماري ست يا پرخوري؟" همين سئوال سبب شد تا جوابش چندين شب طول بكشد و براي چندين مرتبه او را ببينم و حرف‌هايش براي هميشه در ذهنم بنشيند. او جانباز بود؛ تمام بدنش پر از تركش بود؛ تكاوري بود كه به قول خودش با تركش و تير از پا درنمي‌آمد كه نيامد. عجيب آدم قلدري بود. حدسم هم درست بود، او بر اثر گاز شيميايي مجروح شده بود و فعل و انفعالات ناشي از همين گاز لعنتي باعث شده بود كه وزنش به صد و بيست- سي كيلوگرم برسد.

شبي در راه روزنامه به خانه برايم تعريف كرد كه در يكي از روزهاي اوج بمب‌باران‌هاي تهران، مي تواند مرخصي بگيرد و براي چند روزي در كنار خانواده‌اش باشد. در راه خانه و نزديكي‌هاي كرج بوده كه از راديو صداي آژير خطر را مي‌شنود و مي‌فهمد كه هواپيماهاي عراقي مثل خودش نزديك تهران هستند. از اين جا به بعدش انگاري فيلمي بود كه برايم تصوير مي‌شد.

"وقتي صداي آژير را شنيدم، از پشت شيشه اتوبوس نگاهي به آسمان سياه انداختم و با خودم گفتم كه تا دقايقي ديگر عده‌اي بي‌خانمان و بي‌خانواده خواهند شد و چه داغ‌هايي بردل‌ها مي‌نشيند. اين فكر از ذهنم گذشت و چند لحظه بعد صداي انفجاري مهيب به گوش رسيد، طوري كه من در چند كيلومتري تهران بودم، صدايش را شنيدم. آن شب تولد دخترم بود و مي‌دانستم كه الان همسرم در خانه پدرش جشن تولدي براي دخترم گرفته است. ابتدا مي‌خواستم خانواده را "سورپريز" كنم و با همان وضعيت جنگي و كثيف و خسته به جشن تولد بروم ولي بعد كه به تهران رسيدم، نمي‌دانم چه شد كه به يكباره تصميمم را عوض كردم و يك راست رفتم خانه خودم و ابتدا دوش گرفتم و بعد تخت خوابيدم؛ به خيال اينكه خب دختر و زنم در خانه پدرش هستند، با خيال راحت خوابيدم.

صبح كه بلند شدم ديدم هنوز همسرم به خانه برنگشته. با خودم گفتم شايد ديشب تا ديروقت طول كشيده و نتوانسته‌اند، برگردند و شب را همان جا مانده‌اند. به همين خاطر تصميم گرفتم كه خودم بروم خانه پدرخانمم براي ديدن زن و بچه‌ام. وقتي به گيشا رسيدم، ديدم خيابان اصلي گيشا را بسته‌اند و كميته‌اي‌ها همه جا ريخته‌اند و كنترل مي‌كنند و نمي‌شود بالا رفت. بقيه راه را قدم زنان تا سر كوچه رفتم. همين طور كه بالا مي‌رفتم، تعداد جمعيت بيشتر مي‌شد. سر كوچه پدرخانمم ديدم غوغايي‌ست و تا دلت بخواهد آمبولانس! به يكباره پاهايم سست شد. از اولين كسي كه نزديكم بود، پرسيدم آقا چه شده و او جواب داد ديشب در اين كوچه جشن تولدي بود و راكتي هم يك راست خورده آنجا. واي خداي من! نكند خانواده من هستند؟! ديگر از آن لحظه به بعد حال خود نبودم؛ هر كه را كه مي‌ديدم هول مي‌دادم و به كناري مي‌زدم و از سر و كول مردم بالا مي‌رفتم تا خودم را به كوچه بيندازم. چند مامور را همان اول زدم كنار و پريدم داخل كوچه. يا خدا! خانه پدر خانمم با خاك يكسان شده؛ دو طبقه خانه كاملا ويران شده است. زارزنان رفتم جلو، تمام اجساد زير خاك دفن شده بود؛ جسد بچه‌هاي كوچك هم‌سن دخترم همراه مادران‌شان و همچنين خانواده خودم به همراه صاحب‌خانه كشته‌ شده بودند. از آن لحظه به بعد چيزي نفهميدم تا اين كه به هوش آمدم، ديدم در درمانگاهي روي تخت دراز كشيده‌ام."

اشك در چشم‌هايش جمع شده بود وقتي ماجراي مرگ خانواده‌اش را تعريف مي‌كرد و تعداد نفس‌هايش دوبرابر شده بود. به قول خودش از آن روز به بعد ديگر اميدي براي زندگي و زنده ماندن نداشته و چندي بعد برمي‌گردد جبهه و تا آنجا كه مي‌تواند در عمليات‌ها شركت مي‌كند. به سيم آخر زده بود و هر كار مي‌كرد تا به قول خودش شهيد بشود، نمي‌شد و در آخر مجروح شيميايي شد در يك حمله شيميايي.

هفته گذشته كه صدام را اعدام كردند ياد اين دلاور افتادم كه چه زجري كشيده در تمام اين سال‌ها؛ خانواده‌اش را از دست داد، تنش مجروح شد و الان هم بي‌پشتيباني دولت دارد مسافركشي مي‌كند. نمي‌دانم كه صحنه اعدام صدام را در خبرها ديده است يا نه؛ اما اگر ديده باشد، مطمئن هستم كه براي خانواده‌اش و تمام اين سال‌ها كه تنها و مريض بوده، گريسته است و شايد پشتش اشك شوقي از اينكه مرگ با ذلت يكي از مسببان بدبختي‌هايش را ديده است.

Thursday, January 4, 2007

ترسو شده‌ام، چه كنم؟

احساس مي‌كنم هر چقدر كه سنم بالاتر مي رود ترسوتر و محافظه‌كار تر مي‌شوم. امروز كه سي سالم است با هشت سال پيش كه چهار شبانه روز در دانشگاه سينه سپر مي‌كردم، خيلي فرق كرده‌ام. زماني بود كه هر حركت انتحاري را انجام مي دادم بي ترس. در واقعه كوي دانشگاه به ياد دارم، چه‌ها كردم و همچنين در تظاهرات بهار سال 82 چه برنامه‌هاي خطرناكي صورت دادم كه اگر گرفتار مي‌شدم فكر مي‌كنم حداقل پنج سالي مهمان اوين بودم. اما وقتي به سي سالگي رسيدم انگاري دروازه اي به رويم باز شد و وارد مرحله جديدي در زندگي شدم. خيلي محافظه كار و خودماني‌تر بگويم، ترسو. حتي تصميم گرفتم وبلاگ‌هايي را كه با اسم خودم مي‌نوشتم پاك كنم تا مبادا دردسري برايم بوجود آيد. مخصوصا چند ماهي‌ست كه به صورت اجباري دوره اي را مي‌گذرانم كه خيلي سختگير هستند و مي‌توانند حسابم را برسند؛ خيلي راحت. اما از همه اين بهانه‌ها كه بگذريم عجيب غمگين هستم از اينكه ترسو شده‌ام. چند روز پيش براي شهردار تورنتو- نيكان- نوشتم كه دچار چه دردسري شده ام و البته فراموش كردم كه اين رفيق قديمي‌مان خيلي وقت است كه شهردار شده و به نامه‌هايم جواب نمي‌دهد اما مفصل براي علي‌آقا نوشتم علت‌ را. امروز صبح كه يادداشت مجيد زهري را مي‌خواندم با خودم گفتم كه خب بايد چه كنم؟ مي‌ترسم. مجبورم مستعارنويس باشم. به راستي كساني كه به اين وبلاگ سر مي زنيد چه راهي پيشنهاد مي‌كنيد براي آدم‌هايي مثل من؟

Wednesday, January 3, 2007

روزهاي پرالتهاب و قلم فرسايي بعضي‌ها

1- روزهاي سخت و پرالتهابي‌ را مي‌گذرانم و تا اوايل هفته آينده هم ادامه دارد. اين روزها آنقدر برايم مهم و سرنوشت ساز است و تقريبا تكليفم را تا دو سال روشن مي‌كند. يك اشتباه و يا بدشانسي كافي ست تا بي‌چاره شوم. فعلا درباره‌اش نمي توانم بيشتر از اين چيزي بنويسم. اما قصد دارم مفصل بعد از اينكه اين روزهاي حساس را پشت سر گذاشتم، درباره‌اش بنويسم.

2- در وبلاگ چند نفر از دوستان درباره اعدام صدام چيزهاي جالبي خواندم. بنده خداها نمي‌دانند چطوري مخالفت خود را با اعدام بروز دهند و اعدام صدام را با اعدام‌هاي سال 67 و زندانيان سياسي و عقيدتي قاطي كرده‌اند و يك مطلب سراسر غلط و بي‌ارتباط نوشته‌اند. آقاجان! اصلا اعدام يك زنداني عقيدتي چه ربطي به يك جاني و قاتل دارد؟ مگر مي‌توان اين دو را در كنار يكديگر قرار داد. تو را به خدا يك كمي فكر كنيد و بعد بنويسيد! البته كه من هم با اعدام امثال گلسرخي مخالف هستم. اما اعدام بيجه و صدام را صد در صد جايز مي‌دانم. چون اساسا اين دو را انسان نمي‌دانم؛ يك بار هم قبلا اين موضوع را نوشتم. متاسفانه بعضي از وبلاگ‌نويسان كه جالب است روزنامه‌نگار هم هستند، موضوعات را بد جوري با هم مخلوط كرده اند!!!

3- اين طرح دولت براي ثبت وبلاگ‌ها از خنده‌دار ترين جوك‌هايي بود كه اين روزها شنيدم.

Monday, January 1, 2007

اولين پست سال 2007

مي‌خواستم اولين يادداشت اين وبلاگ را امروز بگذارم و اولين پستم تبريك سال نو باشد. اما چه خوب كه چنين نكردم و از همان چهارم دي ماه كه وبلاگ را ساختم، شروع به پابليش كردم و از همان ابتدا و به بهانه اعدام صدام نظرم را درباره مجازات قصاص نوشتم. خب حال كه چنين نشد، در هفتمين پستم سال نو ميلادي را به همه دوستان تبريك مي‌گويم، مخصوصا دوستاني كه زندگي خود را با سال ميلادي تنظيم كرده‌اند و خارج از كشور مشغول كار و تحصيل هستند.